تبلیغات
آرشیو فايل ها
برترين گنجينه ها
لينك دوستان
اطلاعات

تعداد مطالب: 39

مجموع نظرات: 0

تاريخ تاسيس: تا كنون افتتاح نشده

آخرين بروزرساني: 2010/01/15

امور پشتيباني


09138822309

پخش آنلاين

reb Live Help
reb Live Help
reb Live Help
reb Live Help
reb Live Help

لينك به ما
وب سايت رسمي هيئت بين الحرمين

و یا به صورت متن
آمار بازدید کنندگان

  • کاربران جاري: 4 نفر
  • بازديد هاي امروز: 288
  • بازديد هاي ديروز: 453
  • مجموع بازديد ها: 87140375
  • آرشیو ماهیانه
    مطالب تصادفي

    اخراج از دانشگاه به سبک شهید باقری

    دسته: لبخند هاي خاكي,   تعداد بازدید: نامعلوم


    و با آنکه متولد تهران بود، برای آنکه از فضای خفقان وپر از فساد آن روزهای پایتخت به دور باشد، دانشکده دامپروری دانشگاه ارومیه را برای ادامه تحصیل برگزید.

    این یکی با آنکه متولد شیراز بود، به دانشگاه امیرکبیر آمد تا در فضای کاذب سیاسی امروز غرق شود و...

    او از همان ابتدای دانشجویی اش به تبلیغ فرهنگ اسلام پرداخته وبیشتر وقت خود را صرف تحقیقات علمی و مذهبی کرده و از هر فرصتی برای ترویج فرهنگ ولایت مداری وعلوم علوی ودعوت دانشجویان به حکومت اسلامی استفاده می کرد.
    ا
    این یکی از همان ابتدای دانشجویی اش! سردمدار نشریات موهن به ائمه اطهار وولایت فقیه شد و حتی در " هیچ کس مقدس نیست" نوشت : علی(ع) ومحمد(ص) هم گناه کبیره می کردند!
    او را پس از گذراندن 4 ترم موفق علمی ، به دلیل فعالیت های اعتقادی اش از دانشگاه اخراج کردند !
    این یکی با آنکه آنهمه هتک حرمت ائمه کرده بود، عاقبت به دلیل 4 ترم پیاپی معدل زیر 10 آوردن از دانشگاه اخراج شد!

    او پس از اخراجش به سربازی رفت و با فرمان امام خمینی(ره) پادگان را ترک کرد و به استقبال او شتافته و محافظت از ایشان را به عهده گرفت .( پس از بازگشت امام(ره) از فرانسه به ایران)
    این یکی پس از اخراجش، قائله آشوب در حضور رئیس جمهور قانونی دور نهم در دانشگاه امیر کبیر را هدایت کرد!
    او مطابق روزهای گذشته عمرش، بویژه در روزهای 21 و22 بهمن 57 13با لبیک به فرمان امام (ره) به مبارزه ادامه داد و در تسخیر مقرهای نظامی رژیم، از قبیل تسلیحات پادگان نیروی هوایی وکلانتری 14 شرکت کرد.
    این یکی در روزهای 16 و17 آذر 1388 _مطابق تمام فعالیت های گذشته اش_ به تحریک دانشجویان طرفدار کاندیدای رای نیاورده پرداخت و جلوی چشمانش عکس امام ورهبر را پاره کرده وآتش زدند و او تنها تشویقشان می کرد!
    او در همان ابتدای جنگ، با نبوغی که داشت، طراح وفرمانده محورهای اصلی شد وپس از نا امیدی بنی صدر از عملیات تهاجمی ، استراتژی نوین جنگ را بر پایه تحقیق وتفحص وعملیات ایذایی ومحدود ، طرح ریزی کرده و واحد اطلاعات عملیات جنگ را تشکیل داد و باقر جنگ لقب گرفت.
    این یکی عکسش در بسیاری از تجمعات دانشجویی افراطی به عنوان نماد مقاومت جنبش دانشجویی در میان تجع کنندگان توزیع می شد!
    او برای اطلاعات شناسایی عملیات والفجر مقدماتی رفته بود که نذر غلامی مولای سربریده خویش را ادا کرد.
    این یکی بر سبیل مقتدای خائن خویش، با مشاهده خیل عظیم دانشجویان انقلابی، لباس زنانه به تن کرد و گریخت(گرچه به دام افتاد)
    کدام یک اخراجی بودند؟!

    غلامحسین افشردی، معروف به حسن باقری بزرگ که یاد ونامش به نیکی برای همیشه بر تاریخ انقلاب شکوهمند ایران اسلامی ثبت شده است ودیگری مجید توکلی که با لباس زنانه در حال فرار توسط ماموران نیروی انتظامی دستگیر شد.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 25 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    طلاييه چه طلاييه

    دسته: حرفهاي از جنس خاك,   تعداد بازدید: نامعلوم


    اینجا القمه علمدار خمینی حاج حسین خرازیه. اینجا همون جاست كه دست حسین خرازی فرمانده پیروز لشكر 14 از تنش جداشد. اینجا همون جائیه كه سر نازنین حاج ابراهیم همت ؛ سردار خیبر از تنش جداشد. اینجا همون جائیه كه حاج مهدی باكری وقتی رد میشد شب عملیات ، دید جنازه برادرش حمید باكری افتاده رد شد و رفت هر چی فریاد زدند آقا مهدی جنازه حمید رو برگردون گوش نكرد آخر در مقابل اصرار فرمانده از پشت بی سیم جواب داد آخه اینا كه اینجا افتادند همشون حمید باكری اند كدوم رو برگردونم؟ خواهر شهید باكری میگه ما سه تا برادر داشتیم هر سه تاشون شهید شدند هیچ كدوم جنازه هاشون به ما نرسید. یكی علی باكری بود ، زمان شاه ، ساواك علی ما رو دستگیر كرد ، تكه تكه كرد و هیچ چی از جنازشو به ما نداد. داداش حمید ما رو هم كه آقا مهدی تو خیبر جا گذاشت و رفت. خود آقا مهدی هم تو وصیت نامش نوشته بود :"خدایا از تو میخوام كه وقتی كشته میشم جسدم پیدا نشه تا من یه وجب از خاك این دنیا رو اشغال نكنم " توو عملیات بعدی افتاد تو دجله جنازشو آب برد. هیچ كدوم از سه برادر برنگشتند.

     اینجا طلائیه است.
     جوونها! نوجوونها! اینجا یه دونه درخت هم نداره. نه دریاست ، نه كیش ، نه تفریحات داره ، نه پاركه. اینجا فقط بیابونه.اما حالا بزار بگم طلائیه چیه تا هر كی پرسید بگی طلائیه چه جور جائیه. طلائیه بوی خدا میده اگه رفتی طلائیه هر كی ازت پرسید كجا رفتی سرتو بالا بگیر و بگو رفته بودم قطعه ای از بهشت. مگه بهشت غیر از اینه؟ بهشت اونجائیه كه هیچ كدوم از زرق و برقهای دنیا دیگه اونجا ارزش نداره. تو اگه رئیس جمهور هم باشی با یه گدا فرق نداری... به عملت بستگی داره "یوم لا ینفع فیه مال ولا بنون الا من اتی الله لقلب سلیم" اون روزیه كه نه شهرتت ، نه مقامت ، نه مدركت ، نه مسئولیتت ، نه نسب ات ، نه فرزندت ، نه مالت ، هیچگدوم به درد نمی خورند فقط یه دل شفاف میخواد عین آینه. طلائیه بهشته چون شهدا دعوت می كنند. شهدا شما رو بومیكنند تا ببینند دلهامون بوی حضرت زهرا میده؟؟ برین بشینین یه گوشه كه دیگه حتی موبایلتون ‌آنتن نده از دنیا دور بشین راحت بشینین یه دل سیر گریه كنین. مگه ما مشكل نداریم وقتی كه دیگه از همه جا رونده شدیم بریم طلائیه .


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 25 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید سید کمال فاضلی (بيو گرافي)

    دسته: سید کمال فاضلی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    شهید سید کمال فاضلی
    تاریخ تولد:1342
    محل تولد:شهرکرد
    تاریخ شهادت:1364/11/24
    محل شهادت:فاو
    مسئولیت:فرمانده گردان یازهرا(س) تیپ 44 قمر بنی هاشم (ع)

    درسوم تیر ماه سال 1342در«شهرکرد» چشم به جهان گشود . در بدو تولد مثل تمام بچه هایی که توسط والدینشان برای خدمت به اسلام ناب محمدی؛ با تربت پاک امام حسین علیه السلام کامشان حلاوت می‌گیرد، با تربت پاک حسینی زندگی‌اش شروع شد. طنین ملکوتی اذان و اقامه در گوش او، آغاز یک زندگی روحانی را نوید می‌داد. نامش را کمال نهاد‌ند.
    با شروع دوران تحصیل و آشنايي با خواندن و نوشتن، عشق و علاقه اش به معارف دینی بیشتر شد .به خاندان عصمت وطهارت( ع ) به ویژه مادر بزرگوارش صدیقه طاهره، حضرت زهرا( س) . عشق می ورزید . انقلاب اسلامی که آغاز شد انگار سید کمال مدتها بود منتظر این رویداد بود .با عشقی که به امام خمینی( ره) داشت، فعالانه در مجالس ومراسم سیاسی ومذهبی شرکت می کرد. با شهامتی انقلابی، کلاس‌های درس را به کلاس مبارزه با طا‌غوت تبدیل کرد و در راه مبارزه با طاغوت، از خود شجاعت بی نظیری نشان داد .
    پس از پیروزی انقلاب اسلامی به پاسداران پیوست و در راه پاسداری از ارزشهای اسلامی لحظه‌ای از پای ننشست.
    در کنار این این وظیفه مقدس در انجمن اسلامی هنر ستان فنی شهرکرد برای ارتقاء و رشد افکار هنر جویان، شبانه روز تلاش می‌کرد. از دیگر فعالیت‌های ایشان، تشکیل پا‌یگاه مقا‌ومت شهید ترکی در مسجد صاحب الزمان« شهر کرد» بود .همچنین اخلاق عملی ایشان در ورزشهای کوه نوردی و باستانی؛ اثر بایسته‌اي در پرورش و تربیت دوستان و شا‌گردانش داشت.
    باشروع جنگ تحمیلی پرواز دیگری به سوی آسمان کمال آغاز کرد و همراه سه برادر خود مشتاقانه به سوی جبهه‌های حق علیه با طل شتافت به خاطر شجاعت و لیاقتی که از خود نشان داد .در عملیات محرم به عنوان فر‌مانده گروهان انتخاب گردید و در همین عملیات به شدت مجروح شد . طوری که پزشکان معالج از بهبودش نا‌امید شدند. از آنجا که تقدير خداوند بر زنده‌ماندنش بود؛ در عالم خواب مادر بزرگوارش حضرت زهرا( س) او را شفا داد و خطاب به او فرمود: پسرم تو شفا پیدا کردی. بر خیز! ولی باید قول بدهی که جبهه راترک نکنی. این رخداد به عنوان خاطره‌ای فراموش نشدنی، همیشه در وجودش می‌جوشید و تاب و قرار را از او می‌گرفت. پس از آن بلافاصله در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد و دوباره مجروح شد. پس از مدتی استراحت دوباره به جبهه برگشت و در عملیات والفجر4 باایمان واخلاص عجیبی که داشت حماسه‌ها آفرید و قسمتهای زیادی ازمواضع دشمن را به همراه 15 نفر از یاران باوفایش، بدون آب وغذا و مهمات ؛ به قول خودش تنها با استعانت از امام زمان( عج) و بعد از چندین ساعت در‌گیری فتح نمود و حفظ کرد که مورد تشویق فرماندهان به ویژه سردار سید رحیم صفوی فرمانده کنونی سپاه قرار گرفت. از آن به بعد بود كه به عنوان فرمانده گردان انتخاب شد
    در عملیات خیبر فرماندهی گردان حضرت علی اکبر (ع) را به عهده گرفت. مدتي بعد و با توجه به شدت علاقه اش به حضرت زهرا (س) نام گردان را یا زهرا (س) گذاشت .در همین زمان بود که ازدواج کرد و چند روزی از جبهه نبرد دوربود؛ ولی طولی نکشید که دوباره به جبهه باز گشت در عملیات بدر پس از یکی دو ساعت درگيري و نبرد با عراقي‌ها با همراهي برادرش سيد احمد فاضل، خط دشمن را شکست. در این عملیات بود که سید احمد به درجه رفیع شهادت رسيد و برادر دیگرش نیز كه در عمليات حضور داشت، مجرح شد. پس از این عملیات بود که به توصیه‌های برخی از برادران از جمله سردار زاهدی (فرمانده فعلي نيروي زميني سپاه) سید کمال به حج رفت .پس از بازگشت از سفر حج به جذب نیروهای بسیجی پرداخت وباتوجه به جاذ به‌ی عجیبی كه داشت؛ كار چندان سختي نبود. او الگوی اخلاق بود. ایمان واقعی در رفتار و نوع برخوردش کاملا نمایان بود.
    او آنقدروالا و بزرگ‌منش بود که دوستان در پی سلوک و طرز رفتارش قدم بر‌می‌داشتند. به عنوان نمونه برخی از بسیجیانی که در جبهه نبرد گاهی سیگار می کشیدند یا با هم شوخی خارج از عرف می‌کردند؛‌ با برخورد منطقي شهيد فاضل، که در میان عرفا مي‌توان نمونه آن را ديد،رفتارشان را تغيير مي‌دادند.
    شهید سید کمال علاقه زیادی به معصومین علیهم السلام به ویژه حضر ت زهرا (س)داشت و همین علاقه و انگیزه یایشان باعث شد نام یا زهرا را برای گردان تحت امر خود انتخاب کند .البته سبب وعلت اصلی انتخاب شان هم الهامات غیبی بود که خود آن بزگوار آن رااین گونه تعریف کرده است (این موضوع را تا لحظه شهادتشان کسی نمی دانست وپس از آن شهید ایرج آقابزرگی آن رابازگوکرد.)
    درعملیات محرم مجروح شدم.مرا به بیمارستان پشت جبهه انتقال دادند.چندروزی که گذشت حالم بهتر شد.دلم هوای جبهه کرد؛بسیجیان ،پاسداران وآن خلوص بی ریایشان،همیشه درنظرم مجسم بود .درست نبود که من پشت جبهه باشم ودوستانم در میدان کارزار.اینها رابه دکتر معالجم گفتم اما اوهنوز معالجاتم را کافی نمی دید. هرچه اصرارکردم اونپذیرفت وگفت:باید تاچندروزدیگرهم بستری باشم واستراحت کنم. راستش دلم گرفت،بغض گلویم رافشرد.شب جمعه بود باناراحتی به خواب رفتم .درعالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهرا(سلام الله علیه )را زیارت می کنم .خودش بود،جذبه معنوی اش چنان بود که باسنگینی خاصی لفظ مادر برزبانم جاری شد.وقتی گفتم :مادر.درجواب شنیدم:من مادرت خواهم بود به یک شرط!عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ وجهاددرراه خداراهیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار ازنظرم ناپدیدشد.
    ازآن پس شهیدفاضل تصمیم میگیرد لحظه ای جبهه وجنگ را ترک نکند.حتی زمانی که سردار زاهدی (فرمانده نیروی زمینی سپاه) که آن موقع فرمانده تیپ 44قمربنی هاشم (ع)بود وعلاقه زیادی به سردار فاضل داشت؛ازاو می خواهد که به مکه معظمه مشرف شود ،قبول نمی کندواصرار می کند که درجبهه بماندومی گوید:هنوز فرصت زیاد است، زمانش که شد ، میروم . چند وقت بعد با پافشاری واصرار دوستان به خصوص سردار زاهدی شهید فاضل به مکه مشرف می شود.
    ازمکه معظمه بلافاصله عازم منطقه عملیاتی شد به طوری که مراسم دید و باز‌دید ایشان در جبهه صورت گرفت .سردار شهید شاهمرادی در این زمینه با او شوخی می‌کرد. من در تعجبم که حاج کمال طاقت آورد یکماه در مکه بماند پس از سفر حج، حاج کمال بی‌تابی زیادی برای شهادت مي‌كرد. وی در نمازهایش بخصوص در نماز شب که در آن بسیار زبانزد بود، همواره دعایش این بود که خدایا مرابه پیشگاه خود فرا خوان او سرانجام در 24بهمن ماه 1365 که مصادف با دهه فاطمیه بود در عملیات پیروزمندانه والفجر 8 از ناحیه پیشانی و پهلو مورد اصابت ترکش قرارگرفت و به دیدارحق شتافت .


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 11 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید سید کمال فاضلی (آثار منتشر شده)

    دسته: سید کمال فاضلی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    متن پیام فرماندهی وقت سپاه سرلشگر محسن رضایی خطاب به سردارشهید سیدکمال فاضلی(قبل ازشهادت)
    برادر فاضل فر مانده محترم گردان یا زهرا (س)
    السلام عليكم و رحمته الله و بركاته
    سپاه بازوي اسلام است و بايد در قلب ملت مسلمان جاي داشته باشد فرماندهان سپاه اسلام نيز بايد در قلوب فرمانبران (پاسداران و بسيجيان ) جايگاهي بس عظيم داشته باشند همان گونه كه رابطه امام و امت نيز چنين است امام عصر (عج)و نايب بزرگوارش امام امت بهترين و بزرگترين گواه براين مدعا هستند. همه رهروان راه امام به ايشان عشق مي ورزند همان گونه كه قلب امام به ياد امت مي تپد. حال كه اين چنين است برادران عزيز و ارجمند ،راهيان طريق حسيني بكوشيد تا هرچه بيشتر به اين منزلت بزرگ دست يابيد بر شماست كه با همه همرزمان تحت مسئوليت خود برادروار با محبت و تواضع، برادرانه رفتار كنيد كار و تلاش زياد شما را از برادرانتان جدا نكند قدرت ما برخاسته از ارتباطمان با خدا وپيوندمان با يكديگر است . همواره سعي كنيد مشكلات برادرانتان را شما تحمل كنيد هر چه در شرايط سخت مصائب برادرتان را مشتاقانه پذيرا شويد و با ايثار و از خود گذشتگي به استقبال سختيهاي او بشتابيد، هر چه در تشنگي مفرط و طاقت فرسا خود آب ننوشيد و به برادرتان تقديم كنيد مشكلات برايمان آسانتر مي شود و اطمينان به قوت اسلام در ما فزوني مي يابد ما اگر بمب افكن نداريم، اگر توپخانه نداريم، اگر آتش نداريم، اما خدا داريم و بعد از خدا اخوت اسلامي. مگر نه اين است كه در فرهنگ پيشوايان معصوم ما هر كس كار برادر مؤمنش را (كه به او محول شده) با دلسوزي انجام ندهد به خدا و رسول خدا خيانت كرده است. پس بشتابيد تا بيش از پيش به سلاح معنوي ارتباط با خدا و پيوند با برادرانتان مسلح شويد .
    ا مروز كه پيام الهي و حياتبخش حضرت امام روحي فدا (ره) بار ديگر از نقش عظيم سپاه در انقلاب اسلامي حكايت دارد ديگر چه ترديد و ابهامي از آينده داريم كه به فلاح و فوز عظيم بسيار نزديك شده ايم و إن شاء الله با استعانت از محضر حق و با لطف و عنايت رو به سوي سعادت واقعي جهت گرفته ايم. برادران عزيز براي جبهه ها دعا كنيد با خلوص كامل در دل شب خلوت كنيد.
    خدا را به راز و نياز بنشينيد و با سوز و گداز با او درد دل كنيد با فرياد هاي يا رب يا رب خود را شستشو دهيد و از او بخواهيد كه پروردگارا متنبه شديم نصرتت را بر ما فرو فرست كه خود فرمودي : وَ كانَ حَقاً عَلَينا نَصرُ المُؤمِنينُ
    بار الها ما را ياري كن تا هم ايمانمان قوت گيرد و هم محبت تو در قلوبمان فزوني يابد . خدايا ما براي وصول به يقين و نجات محرومين و مستضعفين به نصرت تو نيازمنديم ما مطمئنيم كه هيچ قدرتي جز تو نيست و فقط تو را منجي خود وساير انسانهاي مظلوم مي دانيم و بس. خدايا ما را ببخش و مورد عنايت خاص خودت قرار ده. برادرتان - محسن رضايي 63/10/12

    کتاب سردار فضایل
    این کتاب که از انتشارات اداره کل حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس استان چهارمحال وبختیاری است؛حاوی زندگی نامه ؛خاطرات جذاب وخواندنی از سرگذشتهای سردار شهید کمال فاضلی دهکردی است .
    شناسنامه کتاب به این شرح است :
    سردار فضایل
    یادنامه سردار شهید حاج سید کمال فاضل فرمانده « گردان یا زهرا (س) »
    شامل : خاطرات همرزمان، خلاصه زندگی نامه و وصیّت نامه
    * تهیه و تدوین : علی گرجی
    * ویراستار : حسن رضایی خیرآبادی
    * ناشر : اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان چهار محال و بختیاری
    * طرح جلد : محمد رستمیان فر
    * حروفچینی و پردازش متن : خدیجه شیرعلی زاده - محمد قاسمی
    * شمارگان : 2000 نسخه
    * لیتوگرافی و چاپ : سروش
    * چاپ یکم : اردیبهشت 1385


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 11 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید سید کمال فاضلی (خاطرات)

    دسته: سید کمال فاضلی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    حسن سمیع:
    عملیات والفجر 8 شروع شده بود .من چون در دانشگاه امتحان داشتم برای عملیات دیر رسیدم و از عملیات اصلی جا ماندم .به وسیله بی سیم از حاجی کسب تکلیف کر دم .ایشان فرمودند :باید به گروهانی که شهید ابوالفتح نظری فرماندهی آن رابه عهده دارد؛به پیوندی. من هم این کار را کردم .همان شب برادر نظری شهیدشد .بنا بر این به دستور حاج کمال ،فرماندهی گروهان به من واگذار شد .
    گروهان ما پس از طی مسیری به گردان یا زهرا (س)رسید. سر از پا نمی شناختم .حقیقتش به حاجی و کمالاتش ،عادت و ارادت پیدا کرده بودم و حالا که او را می دیدم ،سر از پا نمی شناختم ،گفتم : گروهان کجا مستقر شود ؟با همان شادابی همیشگی اش گفت :همین جا پشت خاکریز خودمان .
    برادران از این هماهنگی و این که توفیق پیدا کرده بودند با گر دان حاج کمال همنشین و همرزم باشند ،سر از پا نمی شناختند .بدون احسا س خستگی ،شروع کر دند به آماده سازی سنگرهایشا ن تا در مقا بل حملاتی که تا لحظات دیگرازسوی عراقیها شروع می شود؛مقاومت کنند. همه مشغول بودند .پس از آماده سازی سنگر ها ،داشتم استراحت می کر دم که حاجی رادرکنارم دیدم .دست گرمش را بر شانه ام گذاشت و گفت :جوون !خسته شدی ؟و من از شدت خستگی قدرت پاسخگویئ نداشتم ،فقط لبخند زدم و به خواب رفتم .وقتی بیدار شدم حاجی نبود .
    پرسیدم حاجی کجاست ؟ یکی از برادران دوان دوان خودش رابه من رساند آمد و با گریه و ناله گفت (حاجی ...ترکش خورده و شهید شده )با شنیدن این حرف غم تمام وجودم را گرفت.چرا حاجی تنها ؟روزهای طو لانی جبهه ،دوستی و صمیمیت خاصی که با هم داشتیم،.همه و همه مثل تصویری از مقا بل چشمانم عبور می کرد .گویی زمان گذشته زنده و در جریان بود. گویی حاجی مثل همیشه به سجده ای طولانی رفته بود ...و در آن لحظه فراموش نشدنی ،غم بزر گی بر دلم نشست .چرا که او افتخار پیدا کرده و جاودانه شده بود و من هنوز اینجا ،تنها ...
    اوایل عملیات والفجر 8 بود ،پشت خط پدافندی مستقر شده بودم چند صد متر آن سو تر تعداد زیادی نخل جلو دیدگانمان را گرفته بود و همین امر سبب شد تا حرکت و شناسایی دشمن به دشواری صورت گیرد .
    حاج کمال ،چند نفر از برادران را مامور کرد تا آن نخل های مزاحم را از بین ببرند
    ماموریت آنان ،سو زاندن نخلها بود تا هم دید کافی برای نیرو ها به وجود آید و هم این که شعله های آتش ،باعث رعب و وحشت دشمن زبون گردد.ماموریت کار هم به عهده عزیزان شهید سید عبدالله حسینی ،شهید جهانبخش مبینی ،شهید علیاری و شهید سهراب شریفی و تعدادی دیگر از برادران سپرده شد .
    قبل از حرکت برادران ،ناگهان هواپیمای دشمن ،دل آسمان راشکافت ،راکتی شلیک کرد و پشت خط باانفجار مهیبی لرزید .فریاد شهید حاج کمال در این میان شنیده می شد که خطاب به برادران می گفت : بخوابید ...سنگر بگیرید ...و لحظه ای بعد همه دراز کشیدند و یا در سنگر ها مستقر شدند .اما تنها سردار فاضل بود که دلسوزانه سعی می کرد به افراد کمک کند و هیچ هراسی به خود راه نمی داد.
    هرچقدر می گفتیم :حاجی !تو هم سنگر بگیر !!!او بدون این که به فکر خودش با شد دلسوزانه نیرو هایش راهدایت می کرد .دوباره از سوی هواپیماهای عراقی راکتهای دیگری شلیک شد ودر چند متری شهید فاضل فرود آمدومنفجرشد.
    لحظاتی بعدخودم رابه اورساندم آرام وراحت خوابیده بود. او شهید شده بودوماباید تا ابدحسرت بی اوبودن را داشته باشیم.
    حجت السلام شیرمردی:
    در گردان یا زهرا( س) به عنوان مبلغ انجام وظیفه می کردم. هر گاه بحثی پیرامون فریضه امر به معروف و نهی از منکر پیش می آمد حاج کمال با صبر وحوصله به توضیح وصحبت در مورد آن می پرداخت .از طرفی در برابر خطا های دیگران گذشت و تواضع غیر قابل توصیفی داشت به طوری که خود مصداق و نمونه ی بارز موردبحث بود.
    همواره به دعا و نیایش متوسل می شد. اگر به کسی نکته ای را گوشزد می کرد خود بارهاآن رابه بهترین شیوه عمل کرده بود .زینت جملات و دلایل اعمالش همیشه سخنان ائمه معصومین ( ع) بود .آنقدر متواضع بود که اگر کسی مسولیت و رتبه ی نظامی او را نمی دانست خیال می کرد که فردی عادی است .هیچگاه احساس غرور نداشت و این مسئله راهر کسی با اولین برخورد متوجه می شد .این اخلاق و صداقت او باعث شد در میان رزمندگان و جبهه زبانزد باشد.
    ازویژگی های اخلاقی شهید فاضل این بود که کمتر حالات معنوی خود رابروزمی داد و همیشه عادت داشت صادق و بی ریا و خودمانی در محافل حاضر شود .یادم هست زمانی که از طریق رادیو و تلویزیون برای مصاحبه خدمت ایشان رسیدند؛ گفت: حاضر نیستم از من در تلویزیون به عنوان فرمانده نامی برده شود و همین لقب بسیجی برایم کافی است.هر چه اصرار کردند که مصاحبه تلویزیونی انجام دهد ؛ایشان با تاکید فرمودند: اگر کاری انجام می گیرد برای رضای حق تعالی است و من در حدی نیستم که حتی چند دقیقه ای مزاحم امت حزب اله شوم و این بیانگر نهایت فروتنی و بزرگواری ایشان بود.
    ایرج مسعودی:
    افتخارداشتم به عنوان یکی از نیروهای گردان یا زهرا(س)باشم.گردان در نیرو گاه انرژی اتمی مستقرو ازفرمانده دلاوری چون حاج کمال فاضل برخوردار بود. یک روز مارا برای اردوبه شوش دانیال بردندونماز رادر زیارتگاه دانیال نبی(ع)،(باآن نمای زیبا و دیدنی اش)خواندیم.یک دوربین عکاسی همراه داشتم که با آن دو تا عکس از حاج کمال گرفتم . متاسفانه یکی از عکسها سوخت ولی دیگر ی عکسی است دیدنی وجالب .به این صورت که در داخل محو طه آرامگاه دانیا ل نبی (ع ) حاجی به همراه جمعی از نیروهای بسیجی ایستاده بود در آن حالت خاص موقعی که همه آماده شده بودند تا از آنها عکس بگیرم، متو جه چهره و حالت سید کمال شدم که با صفا ترین و بی ریا ترین آنهابود .خیلی متواضع بین بچه ها ایستا ده بود و حالت متواضعانه ایشان مرا به فکر فرو برد که او پرستوی مهاجری است که متعلق به این عالم خاکی نیست. دنیای او دنیای دیگری است که اوبه آن تعلق دارد...
    مظاهر داوودی دهکردی:
    وقت نمازصبح بود .با برادران دیگر به مسجد رفتیم ،حاج کمال طبق معمول زودتر از همه در مسجد حا ضر شده بود .شب گذشته به شدت باران آمده بود و به همین جهت از سقف مسجد آب می چکید به طوری که حتی محراب هم از آب پر شده بود و به نظر می رسید خواندن نماز جماعت غیر ممکن باشد .
    با توجه به چنین شرایطی ،برادران پیشنهاد کردند نمازشان رابه صورت فرادی و در داخل سنگر بخوانند .حاج کمال که از دوستاران واقعی اهل بیت و ازطرفداران پرو پا قرص نماز جماعت بود ،با صدای رسای خود به همه گفت : برادران حتی اگر شده لباس غواصی بپو شید و داخل آب نماز بخوانید ،نماز جماعت باید برگذار شود.باشنیدن سخنان پر شور حاجی ،برادران همه به ذوق و شوق آمدند و آماده گی خود را برای برگزاری نماز جماعت اعلام کردند .
    سا لروز وفات حضرت زهرا ( س) حاج کمال به دلیل ارادت خاصی که به حضرت زهرا ( س) داشت تصمیم گرفتند تا گردان را که به همین نام اسم گذاری کرده بودند؛ برای سوگواری و بر گزاری مراسم به مقر گردان امام سجاد (ع) ببرند .فرمانده گردان امام سجاد( ع).سردار شهید رضا رحمانی دوست وفادار حاجی بودند که در سال1365درجزیره مجنون به شهادت رسیدند. اوبا احترام زیاد به پیشوازمان آمد و آن چنان با ما خوشامد گویی کرد که همه از این همه صفا و صمیمیت به وجد آمده بودیم. .حتی یادم هست که تاکید می کرد .این وظیفه گردان ما بود که به خدمت شما برسیم.این برخورد خاضعانه و مخلصانه چنان صفا و صمیمیتی در بین بچه ها ایجاد کرده بود که گویی گردانی وجود ندارد و همه غرق در آن فضای معنوی؛یکی بودند
    عبداله علی بیگی:
    تا زمانی که من با ایشان بودم به یاد ندارم که به تنهایی و در سنگر خود غذا بخورد .همیشه با اخلاص تمام سنگر به سنگر می رفت .خودمانی و بی ریا همسفره بسیجی ها می شد و با آنان غذا می خورد .برادران با مشاهده این عمل مخلصانه فرمانده خود ،احساس شوق وشور و شعف می کردند و او را بیش از پیش در جمع خود پذیرا بودند و شادمان وذ وق زده دیگران را خبر می کردند . درهرسنگری که او مهمان بود.غلغه به پا بود و همگی نسبت به این مسئله افتخار می کردند. یک روز به شوخی به حاجی گفتم : چرا تو سنگر خودت غذا نمی خوری.با خنده جواب داد .پیش بچه ها غذا می چسبه؛ تنهایی غذا هضم نمی شه . جدای از این ما با بقیه افراد فرقی نداریم و غذای ما همین است که دیگران تناول می کنند.
    زمانی که خسته و کوفته از شناسایی برمی گشت، کمپوتی را باز می کردم و به دستش می دادم و می گفتم: بخور تا خستگی راه از تنت در بیاید .اما نمی خورد و می گفت بگذارید بچه ها بیا یند باهم بخوریم .صبر می کرد تا برادران و یارانش در اطراف او حلقه می زدند، آن وقت می گفت .حالا یکی یک کمپوت هم به آنها بده تا با هم بخوریم .آری او را هیچ وقت تنها ندیدم .در جمع بود و دلش پیش خدا و معبودش .
    حبیب اله رحمتی:
    در سالیا ن جنگ من و تعداد دیگری از برادران مسئولیت تا مین نیرو های بسیجی رادر پشت جبهه به عهده داشتیم .برخی مواقع سردار حاج کمال فاضل برای تدارک نیرو به سراغ ما می آمد .بیشتر موارد دوست همرزمش سر دار شهیدحاج غلام رضا کاووسی نیز در کنارش بود .یعنی ما بیشتر آن دو را کنار هم می دیدم و چنان عادت به دیدن آنها در کنار هم داشتیم که می دانستیم ، وقتی که یکی از آنها هست دیگری هم خواهد بود .روزی به شوخی گفتم :حاجی چه حکمتی است که شما دو نفر همیشه با هم هستید ؟حاج کمال با تبسم پر معنایی گفت: حکمت دانه های تسبیح وبند است. همان طور که تسبیح بدون بند معنایی ندارد .ما هم بدون هم معنایی نداریم .این را که گفت حاج غلام رضا کاووسی از این همه ارادت و دوستی اشک شوق در چشمانش حلقه زد و پیشانی حاج کمال را بوسید .حرکت خالصانه و عارفانه این دو برادر مرا به فکر فرو برد .چنان که از این همه ارادت و صمیمیت به یاد دوستی ابوذر و سلمان درپناه حضرت علی( ع) افتادم.
    سعید عبداللهیان:
    شهید فاضل هیچ دلبستگی به مادیات نداشت. همواره ازاموردنیایی پرهیزمی کرد.به عنوان نمونه زمانی که ازطرف اداره زمین شهری، قطعه زمین کوچکی به او تعلق گرفت، ایشان رغبت چندا نی به ساختن آن نشان نمی دادحتی برخی مواقع که از اومی پرسیدیم: حاجی چرادست به ساختن این خانه نمی زنی؟ چشمانش به وضوح شهادت می داد که تعلقات مادی رادوست ندارد. به زبانش مجال ادعا نمی داد وعملا توجه وفهم خود را معطوف به مسائل معنوی زندگی می کرد .درهمان حالی که همه می گفتند حاجی دست به کار زمین شو. با اراده ی مصمم دست به تاسیس وتجهیز بسیج حوره یک شهرکرد شد وبانقش فعال خود دراین حوزه در پیشبردمقاصدعالیه آن همت گمارد.برادران راسازماندهی کرد وسایل خرید ...و کارهای بسیار دیگری که در حوصله این خاطره ی کوتاه نمی گنجد .همیشه این جمله رسا و آرمانی اش در گوش بچه ها خواهد ماند که گفت : با ذکر و توسل به ائمه اطهار ( علیهم السلام )خانه آخرت را محکم بنا کنید .
    چهره خاص ونورانی برخی ازبرادران درجبهه به قول معروف تابلوبود. چهره حاج کمال هم ازهمان چهره ها بود. هرکس به او نگاه می کرد ناخواسته می گفت:اوشهیدخواهدشد.چهره ای مظلوم،باوقار و عاشقانه داشت.طوری که انسان را شیفته خود می کرد .یادم هست هنگامی که بعضی ازبرادران سربه سرم می گذاشتندوازشهادت حرف می زدند،حاجی می گفت:به خوبی از همدیگرکسب فیض کنیم که این آخرین دیدار است. و عجیب بود که کسی ازاین سخن تاثیر منفی نمی گرفت.نه مایوس می شدونه وحشت زده؛بلکه همگی مصمم می شدند که بااراده قوی به قلب دشمن حمله ببرندوبدون هیچ احساس ترسی ،دشمن بعثی رابه هلاکت برسانند .همین روحیه قوی وعشق به شهادت یکی ازاساسی ترین رموز پیروزی رزمندگان اسلام بود.
    کما ل صمد زاده:
    نماز شب حاجی هیچ گاه ترک نمی شد حتی در سخت ترین شرایط عملیات ،همیشه موقعی که به نماز می ایستاد ،چشمانش پر از اشک و چهره اش نورانی می شد، چنان که آدمی رامجذوب خود می کرد و بذ ر صفا و لطف را در دل می کاشت .
    در رفتارش با بچه ها بسیار مهربان و گشاده رو بود .به طو ری که هر گاه فرستی دست می داد ،بین آنها می نشست و با حالتی که ناشی از صداقت و اخلاص بود ،درباره نماز ،به خصوص نماز شب و نتایج و آثار و مزایای آ ن سخن می گفت .حاجی حتی مسائل مربوط به امر به معروف و نهی از منکر را از طریق احکام نماز بیان می کرد و عجیب این که در کارش بسیار موفق بود
    اولین بار که با حاج کمال آشنا شدم در منطقه طلائیه بود .من در آن موقع مسئول پرسنلی گردان بودم .به همین جهت اکثر اوقات همراه حاجی بودم. یادم هست در جزیره مجنون سنگر کمینی بود که رزمندگان درآن کمین می کردندومواضع دشمن را شناسایی می کردند. این سنگر با خط نیروهای عراقی فاصله خیلی کمی داشت. یک شب حاجی به من گفت: بیاباهم برویم سنگر کمین.باهم رفتیم. از هرطرف گلوله خمپاره می بارید.سنگر کمین هم به خاطر این گلوله بارانها استحکامش را ازدست داده بود.روبه حاجی گفتم :موقعیت خیلی خطرناکه ؛ماندن صلاح نیست. حاجی حرفی نزد ؛مدتی سکوت کرد بعد روبه قبله برگشت آرام شروع کرد آیه شریف وجعلنا.... راخواندن .قرآن خواندن حاجی آرامش خاصی به من داد .
    پس از آن به طور باور نکردنی ،دیگر گلوله ایی ازطرف دشمن شلیک نشد.بلند شدیم وازسنگر کمین بیرون آمدیم.درحال برگشت به سمت خط نیروهای خودی یک لحظه به طرف خط عراقی ها نگاه کردم.انگارآنها کور شده بودند. هیچ عکس العملی از آنها دیده نمی شد .
    آری.خداوند سدی در برابر دیدگان دشمن قرار داده بود که ما را نبینند و این هم از هیچ نیروی دیگری بر نمی آمد .دست خدا در کار بود و آیه نجات او
    زمانی که حاج کمال ازدواج کرد از ایشان دعوت کردیم که به اتفاق همسرشان به خانه ما بیایند .حاجی با صفا ی همیشگی اش قبول کر د و آمد .بعدا از دوستان شنیدم که آن شب به خانه پدر و مادر همسرشان نیز دعوت شده بود و لیکن دعوت مرا اجابت کرده بود .از این مسئله سخت ناراحت شدم و با خودم گفتم شاید به تعارف و رو دربایستی افتاده و دعوتم راپذیرفته .بنابر این موضوع را به حاجی گفتم .ایشان با تبسم شیرینی گفت :هیچ مسئله ای نبود هر دو برایم عزیز و گرامی هستید منتهاوقتی تقاضا و دعوتی از سوی بسیجیان جان بر کف باشد .بهتر می دانم که به آن عمل کنم .خویشان اولی و بسیجیان اولی ترند...
    ایوب زمانی:
    قد افلح المومنون..... به راستی مومنان رستگار شدند .
    آیات سوره مومنون، آیاتی بودند که همواره بر زبان گویای شهید حاج سید کما ل جاری بود .همه جا و در همه احوال زمزمه می کرد و جزئی از زندگی عارفانه اش شده بود .
    هنگام دعا و نیایش با گریه ی شوق از آیات این سوره می خواند و در آنها غرق می شد. مثل آن بود که با این سوره و یکایک آیه های آن پیوند درونی و وا لایی بر قرار کرده است. بعد از شهادت افتخار امیزش من و تعداد دیگری از دوستان بسیجی اش؛ از جمله دوست وفادارش شهید کاووسی تصمیم گرفتیم تا بر اساس قراعن موجود، زندگی نامه ایشان رامرتب و به صورت هماهنگی بنویسیم .برای حسن آغاز کار تفالی به قرآن کریم زدیم .الله اکبر، سوره مو منون؛ نگا همان را به خود معطوف کرد و اشک شوق و شگفتی از خاطر ات این سردار بزرگ بود که در چشمانمان نقش بست. طنین آیه هارا از زبان او می شد شنید... الذ ین هم فی صلاتهم خاشعون .انگار مثل همیشه در نماز با تمام وجود می گریست.
    حاجی اجازه نمی داداوقات فراغت بچه هادرجبهه به بطالت سپری شود.همواره سعی می کرد تا آنهارابانشاط وآماده نگه دارد.چه ازنظرجسمی وچه ازنظرروحی.خیلی خودمانی بچه هارا درجمع می کرد و موضوعی را متناسب با شرایط روز مطرح می کرد وآن رابه بحث می گذاشت.
    درخصوص ائمه اطهار،سخنان وخصوصیات آنها سخن می گفت. درموردعملیات وچگونگی استراتژی دشمن سخن می گفت وازرزمندگان ونیروهای تحت امرش ،نظرمی خواست. همیشه ازحداقل زمان حداکثر استفاده رامی بردودرپایان این جلسات همه رابه دعا فرامی خواند تابرایش دعاکنندکه خداوند شهادت را نصیبش کند.
    شهید سید کمال علاقه زیادی به معصومین علیهم السلام به ویژه حضر ت زهرا (س)داشت و همین علاقه و انگیزه ی ایشان باعث شد نام یا زهرا را برای گردان تحت امر خود انتخاب کند .البته سبب وعلت اصلی انتخاب شان هم الهامات غیبی بود که خود آن بزگوار آن رااین گونه تعریف کرده است (این موضوع را تا لحظه شهادتشان کسی نمی دانست وپس از آن شهید ایرج آقابزرگی آن رابازگوکرد.)
    درعملیات محرم مجروح شدم.مرا به بیمارستان پشت جبهه انتقال دادند.چندروزی که گذشت حالم بهتر شد.دلم هوای جبهه کرد؛بسیجیان ،پاسداران وآن خلوص بی ریایشان،همیشه درنظرم مجسم بود .درست نبود که من پشت جبهه باشم ودوستانم در میدان کارزار.اینها رابه دکتر معالجم گفتم اما اوهنوز معالجاتم را کافی نمی دید. هرچه اصرارکردم اونپذیرفت وگفت:باید تاچندروزدیگرهم بستری باشم واستراحت کنم .راستش دلم گرفت،بغض گلویم رافشرد.شب جمعه بود باناراحتی به خواب رفتم .درعالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهرا(سلام الله علیه )رازیارت می کنم .خودش بود،جذبه معنوی اش چنان بود که باسنگینی خاصی لفظ مادر برزبانم جاری شد.وقتی گفتم :مادر.درجواب شنیدم:من مادرت خواهم بود به یک شرط!عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ وجهاددرراه خداراهیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار ازنظرم ناپدیدشد.
    ازآن پس شهیدفاضل تصمیم می گیرد لحظه ای جبهه وجنگ را ترک نکند.حتی زمانی که سردار زاهدی (فرمانده نیروی زمینی سپاه) که آن موقع فرمانده تیپ 44قمربنی هاشم (ع)بود وعلاقه زیادی به سردار فاضل داشت؛ازاو می خاهد که به مکه معظمه مشرف شود ،قبول نمی کندواصرار می کند در جبهه بماند و می گوید:هنوز فرصت زیاد است، زمانش که شد ، میروم . چند وقت بعد با پافشاری واصرار دوستان به خصوص سردار زاهدی، شهید فاضل به مکه مشرف می شود.
    به راستی که او مرد عمل بود نه حرف سخن . به شهید آقابزرگی گفته بود:تابه شهادت نرسم از قول وعهدی که باحضرت زهرا (س) بسته ام سرباز نخواهم زد.
    جذبه و روحانیت فرماندهی چون حاج کمال به گونه ای بود که نیروهایی که وارد گردان یا زهرا (س) می شدند هیچ گاه و به هیچ نحو از گردان خارج نمی شدند .آنقدر می ماندند تا شهید مجروح و یا جانباز شوند و یا این که پرچم پیروزی را به اهتزاز درآورند .پر و پا قرص می ماندند و در کنار فر مانده مخلص این گردان به مبارزه و مقاو مت می پرداختند. گردان یا زهرا( س) نیروهایی داشت تضمین شده از هر جهت که تا آخرین لحظه در برابر دشمن بعثی می جنگیدند و حماسه ها می آفریدند.
    شکرالله شکرچیان:
    سال 1362درجبهه کوشک درفاصله 500متری عراقی ها سنگر کمین داشتیم که این سنگر تاخط مقدم نیروهای خودی 700،800مترفاصله داشت. ماازراه کانالی که حفر کرده بودیم به جبهه دشمن نفوذ می کردیم وعملیات گشت وشناسایی انجام می دادیم . یکروز صبح هنگامی که همراه شهید فاضل مقداری از کانال را طی کردیم ،دشمن شروع کرد به سمت ماو باشدت زیاد تیراندازی کردن . وضعیت خطر ناکی پیش آمده بود. مثل مواقع اینطوری شروع کردم آیه مبارکه وجعلنا من بین ایدیهم سدا ومن خلفهم سدا ،راخواندن .گلوله ها به اینطرف وآن طرف می خوردند. شهید فاضل گفت:آتش دشمن خیلی شدید است وحالا نمی توانیم برگردیم به سمت جبهه خودی، خطرناک است . بنشین وآیه وجعلنا را بخوان تا بلند شویم وبه راحتی به سمت نیروهای خودی برویم. گفتم :دو،سه بار خوانده ام .ایشان فرمود دوباره بخوان! از صمیم قلب بخوان!. دوباره باتوجهی عمیق وبه همراهی شهید فاضل آیه راخواندم . بعد بلند شدیم وبا کمال تعجب وبه راحتی آمدیم به سمت نیروهای خودمان . بدون اینکه هیچ گلوله ای به ما شلیک شود!!
    در نیروگاه اتمی آبادان مستقر بودیم .یک روز قرار شد به میدان تیر برویم . به آنجا رفتیم وشروع به تیراندازی کردیم . یکی از رزمندگان به نام محبی که بعد ها شهید شد ؛ می خواست با آر پی جی 7 به سوی یک تانک از کار افتا ده شلیک ، کند . نشانه گرفت وماشه را فشار داد ، اما آر پی جی 7 شلیک نشد. گلوله گیر کرده بود .درآن لحظه شهید فاضل به کمک آن رزمنده رفت تا کمک کند ،گلوله را درآورد.
    ناگهان گلوله منفجر شد وگردو غبار همه جا راگرفت .ما دیگر چیزی نفهمید یم لحظاتی بعد متوجه شدیم هر کدام به طرفی افتاده و در هر حالی که سر تا پا یمان ازانفجار سوخته است .تقریبا جایی را نمی دیدم .به سرعت ما را سوار خودرو کردند و به بهداری انتقال دادند.به محض اینکه دکتر ما را معاینه کرد ،گفت :این سه نفر (یعنی فاضل ،محبی و بنده )وضعشان وخیم است ،آنها رابه اورژانس انتقال دهید .سوار خودرو شدیم وبه سمت اورژانس اهواز حرکت کردیم .در بین را درحالیکه شانه به شانه شهید فاضل بودم ،گفتم سید تو گلوله را گرفته بودی!!طوری نشدی؟د ستت سالم است؟
    اسکندر شاهوردی:
    در پاسگاه زید با شهید حاج کمال بودیم .ایشان در آن زمان مسئول محور بود .ازاوصاف اوبسیارشنیده بودم اماباورم نمی شدکه وی تاآن حدمراتب اخلاص راکسب کرده باشد.هرشب به یک سنگرمی رفت بابرادران بسیارمهربان ویکرنگ بود .اولین کلام وسفارشی که برزبان مبارکشان جاری می شدنمازوبخصوص نمازشب بود. همواره برادران راتشویق به خواندن نمازشب می کرد.هنگامی که درباره ی نمازشب سخن می گفت، حالت عجیبی پیدامی کردواشک دردیدگانش حلقه می زد .توجه به نماز شب ،چنان در میان بچه های جبهه اهمییت داشت که هنگامی که نام گردان یا زهرا(س)،می آمد همه میگفتند: گردان یا زهرا(س)همان گردان نماز شب خوانهاست . ))
    حجت الاسلام شیر مردی:
    یک شب مثل همیشه سید کمال برای خواندن نماز شب در دل تاریکی شب وبا آرامی به سمت صحرا رفت و برادران رزمنده را برای لحظه ای،دقیقه ای و دنیایی تنها گذاشت .تنها با خود و خدای خود .
    مدتها بود تمنای درونی ام را می شنیدم که تکرار می کرد :سید خدا چگونه نماز می خواند ؟ و مدام طنین این سئوال،کنجکاوم می کرد تا از اسرار نماز این سید و عارف اطلاع پیدا کنم و چگو نگی آن رادر یا بم .بنابر این آن شب بدون این که کسی متوجه شود ،سید را پیدا کردم. آهسته آهسته به دنبالش گام بر داشتم و او را دنبال کردم .مدتی که راه رفتیم ،سید را دیدم که با سکوتی ژرف به آسمان می نگرد و چیز هایی زمزمه می کند .جلو تر رفتم تا چهره نورانی او رابهتر ببینم که مرا دید .انگار نگاهش چیزی رادر درونم شکست .مانده بودم حرکت و قصدم راچگونه توجیه کنم که خو دش بزرگوارانه به سخن آمد : برادر ،عبادت خدا سر شار از ناگفته ها ست و مومن واقعی کسی است که در خلوت و تنهایی عبادت رادر یابد .انگار فهمیده بود که به نیت ( کنجکاوی)او را دنبال کرده ام .با دستپاچگی گفتم :حاجی می شود من هم با شما نماز شب بخوانم ؟لبخندی زد سپس آرام گفت :نماز شب، گریه و ناله برای حق ؛درتنهایی بهتر است. با این حرف، ناخواسته اشک در چشمانم حلقه زد. با خود گفتم :حاجی چیزی رامی بیند که ما قادر به دیدن آن نیستیم ،چیزهایی درک می کند و می فهمد که ما هنوز یارای اندیشه آن را نداریم . آنگاه گام های استوارش بود که به جلو حرکت کرد و در شب ناپدید شد .فردا صبح هنگام نماز چهره نورانی سید بر افروخته تر از پیش شده بود. چشمانش از گریه ،سرخ و متورم شده بود .انگار ساعت ها گریه کرده بود
    خدایا آیا در آن ساعت ما را هم دعا کرده است ...؟
    شکراله چراغیان:
    یک شب در مراسم دعای کمیل ،متوجه شدم در سیاهی شب فردی پیوسته و خالصانه گریه می کند و صدای ناله اش لحظه یی قطع نمی شود و همین طور از ابتدای دعا تا انتهای آن مشغول تضرع و انابه است .نزدیکی های اتمام دعا و قبل از روشن شدن چراغ های مسجد ،بلند شد و به گوشه ای جهت اقامه نماز رفت .وقتی به فرش مسجد دست گذاشتم ،احساس کردم لیوان آبی روی آن ریخته اند به طرفی که مشغول نماز بود رفتم .حدسم درست بود او کسی نبود جز(حاج کمال فاضل )
    به قدری خالصانه و عا رفانه مناجات می کرد که مناجات او سرمشق همه رزمندگان اسلام بود و همه از او درس می گرفتیم .هیچ گاه نماز شبش ترک نمی شد .برای مثال :در یکی از روز ها ،پیا ده روی زیادی داشتیم و شایدیک شبانه روز استراحت نکرده بودیم .پس از بازگشت از پیاده روی حدود ساعت 12 شب بود که آماده خوابیدن شدیم .همه برادران از شدت خستگی به خواب رفتند . من در اندیشه بودم که امشب دیگر این سید بزرگوارخوابیده است و دیگرکسی برای نماز شب بیدار نمی شود .خوف آن داشتم که برای نماز صبح بچه ها از اول وقت ،دیر تر بیدار شوند.درهمین گیر ودار ،هنگامی که سکوت همه جا رافرا گرفته بود ،ناگهان دیدم بنده خاص خدا به آرامی و بدون سر و صدا بلند شد و به سمت تانکر آب رفت .وضوگرفت و به گوشه ای جهت مناجات شب رفت و همان شب نیز به هنگام اذان ،نماز صبح را اقامه کرد .
    عبد اله علی بیگی:
    هنگام بیکاری و اوقات فراغت در جبهه ،شهید فاضل برادران را به ورزش و جنب و جوش فرا می خواند .آنان راتشویق و ترغیب می کرد تا با ورزش های گوناگون به توانایی های جسمی و رزمی خود بیفزایند و در این مسیر فعالیت های زیادی از خود نشان می داد .مثلا یک روز به من گفت :تعدادی از برادران اهل ورزش باستانی هستند ،بگو یا علی و برو شهرکرد و وسایل مورد نیاز این ورزش راتهیه کن .من هم به شهرکرد رفتم و تعدادی وسایل ورزش باستانی را تهیه کردم .وقتی شهید فاضل آنها رادید خیلی خوشحال شد .آنها را بین بچه ها تقسیم کرد و به همراه تعدادی از برادران مشغول ساختن (گود)شد. گود که آماده شد ، اولین کسی بود که به داخل آن رفت و احترامات خاص این ورزش و وارد شدن به گود را به جا آورد.شهید فاضل بود. به دنبال او برادران یکی یکی به داخل گود رفتند و این ورزش را در دل سنگر ها رواج دادند .
    اکبر سیاح:
    قبل از عملیات بود .یک شب قرار شد برای آماده سازی نیرو ها ،یک راهپیما یی طولانی شبانه انجام شود. بعد از صر ف شام ،گردان آماده راهپیما یی شد .قرار بود مسافتی راکه از نیرو گاه انرژی اتمی آبادان امتداد داشت؛ طی کنیم .سید کمال فرمانده گردان ،پیشا پیش بچه ها قرار گرفت و گفت :همه نیرو ها قمقمه های خود راپر از آب کنندولی حق خوردن ندارند.
    حرکت آغاز شد و چند ساعت بعد از شدت خستگی ،در مکانی به استراحت پر داختیم . همه می گفتند :تشنه مان شده حاجی |اجازه می دهی آب بخوریم ؟ شهید فاضل در برابر چشمان همگان قمقمه خود رادر آورد و آب آن راروی زمین خالی کرد .همه از این کار او تعجب کر دند .سپس حاجی رو به برادران گفت :
    همه این کار رابکنند .بچه ها با اعتراض گفتند :حاجی خیلی تشنه مان است !ایشان در جواب گفت :این یک آزمایش و امتحان است تا توان و تحمل و طاقت شما محک زده شود، این کار انجام شد.نیروها به راه خود ادامه دادند و فر دای آن شب به آبادان رسیدند . در آنجا بود که آب نوشیدند و با این عمل فرمانده گردان به شناسایی دقیق توانمندی های جسمی و روحی برادران پر داخت و آنان را برای عملیاتی دشوار ،آماده کرد
    سال64در پادگان غدیر اصفهان آموزش شناوغواصی، می دیدیم . یک روز وقتی از استخر شنا بیرون آمدیم در مسیر بر گشت به پادگان ،جوانی تازه به دوران رسیده به یکی از برادران حرف نا شایستی زد. حاج کمال متوجه موضوع شد و بر خلاف انتظار ما با روش امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت با آن جوان صحبت کرد .جوان اول ترسیده بود ولی بعد از عذرخواهی خداحافظی کردو رفت .
    حسن سمیع:
    زمانی که به مرخصی می آمدیم حاجی در پشت جبهه هم بیکار نمی نشست .مرتب با بچه ها ارتباط داشت
    و جلساتی در منازل آنها تشکیل می داد .روحیات افراد را می سنجید و سعی می کرد به همه ی آنها رشد عرفانی دهد .بچه ها همه تحت تاثیر اخلاق و منش و سخنان او قرار گرفته بودند برخی مواقع خود اومیزان
    می شد .شبهایی که به خانه ایشان می رفتیم قبل از هر چیزی پیشنهاد میکرد که هر کدام از بچه ها یک حدیث
    بخوانند .حدیث ها که خوانده می شد ، نوبت به بحث و تبادل نظر می رسید که غا لبا در مورد مسائل سیاسی نظا می و دینی بود و نتایج حاصله باعث رشد فکری و معنوی برادران می شد. همه اینها از ثمرات این گونه جلسات و مهمانی ها به شمار می رفت.
    عملیات والفجر 8
    شدت و وسعت عملیات والفجر 8به قدری بود که آدمی را نا خداگاه به یاد جنگ صفین می انداخت .
    درآنجا حضرت علی (ع)فرموده بود : سپاهیان دشمن چون گرگان ،زوزه کشان به طرف ما حمله ور می شوند . این عملیات مصداقی بود برای تکرار جنگی که دو باره سر گرفته بود .
    نیرو های دشمن واقعاچون گرگ ها زوزه کشان به طرف سنگر ها و خاکریز ها ی ما حمله می کر دند و این بسیجیان دلاور و گردان همیشه جاوید یا زهرا (س)بود که در برابر آنان چون ذالفقار علی (ع)می ایستاد و می جنگید آری گذشت و ایثار آن جانبازان و دلیران آن قدر زیاد است که شاید زبان از گفتن و قلم از نوشتن باز بماند و این حقیقتی است که درنهایت پیروزی را برای رزمندگان اسلام به ارمغان آورد.
    عملیات والفجر 4 در مهر ماه سال 62 در ارتفاعات استراتژیک منطقه (پنجو ین )عراق صو رت گرفت .در آن عملیات (حاج کمال )فر ماندهی گروهان شهید بهشتی از گردان سلمان را بر عهده داشت .
    شب عملیات بود .گر دان ها ی عملیاتی زیر نظر فر ماندهان خود با اشک شوق و دلی آکنده از عشق به معبود بر قلب سیاه دشمن حمله ور شدند .ما مو ریت ما تسخیر ارتفا ع (خلوزه 1 )در منطقه عملیاتی بود .برای این کار باید کیلو متر ها راه را طی می کر دیم و پس از عبور از چند میدان مین و پشت سر گذاشتن قله و ارتفاعات ،به پای قله ها یی که قراربود عملیات انجام شود ؛می رسیدیم این منطقه بلند ترین نقطه به شمار می رفت و دشمن با امکانات و تجهیزات کامل بر آن استقرار داشت .
    فرزندان اسلام سینه خیز خود راسپر گلوله ها ی دشمن کرده بودند و با عز می راسخ به حرکت خود ادامه می دادند .ساعت 5بود که به محل ماموریت مان رسیدیم .هوا کمی روشن شده بود .نماز صبح را در حرکت به جا آوردیم .میدان مین بسیار وسیعی در دامنه قله خلوزه وجود داشت .گر دان متوقف شد تا معبر باز شود .میدان مین تقریبا بازشده بود.هواهم روشن تر شده بود. فرمانده گر دان به حاج کمال دستورداد : گروهان خود راحرکت دهد و قله خلوزه را تصرف کند . آخرین قسمت معبر در حال باز شدن بود که دشمن متوجه ما شد .تیر بار های دشمن شروع به شلیک کر دند .حاج کمال به سرعت گرو هان راحر کت داد و خو د در جلو نیرو ها و بقیه پشت سر او به سوی قله و هدف اصلی روانه شدند .صدای الله اکبر رزمندگان اسلام لرزه بر اندام دشمن می انداخت . سنگر های دشمن یکی یکی فتح می شد البته این پیروزی میسر نبود مگر به لطف خدا و خون سرخ آنانی که شهید می شدند .قله خلوزه در دود و آتش فرو رفته بود و بلاخره پس از درگیری تن به تن این قله فتح شدو در همان لحظات حاج کمال از ناحیه سر و صو رت به شدت زخمی شد .بچه ها به بالای قله رسیدند .تعداد زیادی از نیرو های دشمن کشته و بقیه متواری شده بو دند و رزمندگان اسلام بر فراز قله مستقر شدند . در همین حین ،توپخانه دشمن شدیدا روی قله گلو له می ریخت .حاج کمال منتظر دستور بعدی بود.ظهر بود که یک دفعه ستونی ازنیروهای دشمن از کانالی مخفی درجلومان نمایان شد .دوباره درگیری تن به تن شروع شد،بسیاری از آنان کشته و بقیه هم پا به فرار گذاشتند و این اولین پاتک دشمن بود که خنثی شد .
    حدود ساعت 3 بعد از ظهر دشمن پاتک دیگری را آغاز کرد وشدت آتش دشمن به گونه ای بود که اطراف قله از شدت انفجارها دیده نمی شد .دشمن ما را دور زده بود و قصد داشت که از چند طرف به خط ما نفوذ پیداکند .حاج کمال از درد زخمهایش به خود می پیچید ،اما با روحیه ای عالی به نیرو ها قوت می داد و مرتب در اطراف قله خلوزه حرکت می کرد .از گردان حدود 25رزمنده باقی مانده بودکه برای حفظ قله مقا ومت می کر دند .دشمن با تمام قوا وار د عمل شده بود .آمده بود تا قله راپس بگیرد. لطف خدا و هوشیاری فرمانده دلاورمان حاج کمال و امداد های غیبی سبب شد تا متوجه شویم دشمن قصد محاصره ما را دارد و سعی می کند بیشتر ازپشت سر؛ ما راغافلگیر کند.
    وضعیت را که اینچنین دیدیم ؛چند نفر در آن سمت که نیروهای دشمن قصد محاصره ماراداشتند،مستقرشدیم و موضع گرفتیم .چندین نارنجک به پایین پر تاب کر دیم .درست این نارنجک ها مانند تیر های ابابیل به امر خدا هدایت شدند و در وسط ستون دشمن منفجر شدند و این انفجار ها باعث شد ستون دشمن به هم بریزد .فریاد و همهمه ی دشمن بلند شد با دادو فریاد دشمن متوجه شدیم که نارنجکهادرجایی که دشمن حضوردارد؛فرود آمده. در این موقع آتش رزمندگان اسلام بود که بر آنها باریدن گرفت و آنها رابه درک واصل کرد .
    با این حال به دلیل کمبود نیروی کافی ،موقعیت خطر ناکی به وجود آمده بود . حاج کمال دائما با بیسیم تماس می گرفت و در خواست نیروی کمکی می کرد .فر مانده گر دان اعلام می کرد قلعه راتر ک کنید و به پایین بر گر دید اما حاج کمال در جواب می فر مود :خون سرخ دوستانم قله رارنگین کرده . ما حاضر نیستیم قله رااز دست بدهیم . پس از ساعاتی درگیری؛ به لطف خدا و مقا ومت برادران پاتک اول دشمن خنثی شد اما دشمن دست بر دار نبود دیگر باره دشمن از هوا و با توپخانه و نیرو های پیاده پاتک دیگری راآغاز کرد .در این زمان ،بیش از15نفر از برادران باقی نمانده بودند .مهماتما ن هم در حال تمام شدن بود. تعدادی سنگر مهمات در جلو قله و با فاصله خیلی نزدیک به دشمن وجود داشت که بچه ها به صو رت سینه خیز ،زیر بارش گلوله و خمپاره به داخل آنها رفته و مقداری از آنها را بیرون آوردند. یکی دو سنگر مهمات هم منفجر شد که خوشبختانه کسی آسیب ندید .مهمات بین بچه ها تقسیم شد و با از خود گذشتگی بسیار مقاومت ادامه یافت .مقاومتی غیر قا بل تصور؛بالاخره این پاتک دشمن هم دفع شد .خورشید فروزان در حال غروب بود هوا رو به تاریکی می رفت و نیرو های باقیمانده ،زخمی و خسته مقاومت می کردند جود فرمانده نستوهی مانند حاج کمال از شدت جراحات دیگران می کاست.درحالی که خودش مجروح وزخمی در گوشه ی سنگر دراز کشیده بود .هواکاملا تاریک شد .بچه ها اطراف قله رادو نفر دو نفر و با فاصله زیادی نسبت به هم پوشش دادند .فرمانده مخلص هم با حرفهایش به بچه ها روحیه می داد و می فرمود :
    الان نیروی کمکی می رسد ،مقاومت کنید .و منتظر پیام بی سیم بود .وقتی دور قله حرکت می کر دیم
    به هر دو نفری که می رسیدیم و آنها احیانا از شدت خستگی خوابیده بودند با آرامش آنها رابیدار می کردیم .آنها سراغ نیرو های کمکی را می گرفتند ، می گفتیم :حاجی گفته نیرو های کمکی حرکت کرده و تا چند دقیقه دیگر به قله خواهند رسید. در آن هنگام انگار کس دیگری بود که از قله حفاظت و پاسداری می کرد .گویا آقا امام زمان (عج) خود بر قله مستقر شده بود و با دست های مبا رکش بچه ها را نوازش می داد.
    خداوند دشمن را کور کر ده بود و یا اینکه در چند قدمی ما مستقربود.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 11 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید سید کمال فاضلی (وصیت نامه)

    دسته: سید کمال فاضلی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    بسمه تعالي
    "ان‌الله‌اشْتَري من‌المؤمنينَ أنْفُسَهُمْ و اموالَهُمْ بِأن لهمُ الجنّه يقاتلون في‌سبيل الله فَيَقْتُلونَ و يُقْتَلون..."
    خدا جان و مال اهل ايمان را به بهشت خريداري كرده و آن‌ها در راه خدا جهاد مي‌كنند كه دشمنان دين را بكشند، يا خود كشته شوند..."
    خشنودم كه خدا پروردگار من است و اسلام دين من و حضرت محمد (ص) كه درود خدا بر او و آلش باد، پيغمبر من است. حضرت علي (ع) امام من و حسن و حسين و علي و محمد و جعفر و موسي و علي و محمد و حسن و فرزند شايسته او مهدي (عج) كه درود خدا بر او باد، پيشوا و آقايان و رهبر منند. با ايشان دوستم و از دشمنانشان، بيزاري مي‌جويم.
    "انا لله و انا اليه راجعون" ‌"ما از خداييم و به سوي او بازگشت مي‌كنيم." انسان به اين دليل به سوي خدا بازمي‌گردد كه از خداست. همه ما در حال حركت به سوي خدا هستيم. چرا ما قادر به درك او نيستيم؟ واضح است، زيرا ما خود را از خدا نمي‌دانيم. مي‌گوييم ما كجا و خدا كجا!‌ در حالي كه نمي‌توانيم بفهميم كه انسان مظهر اوست.
    خدايا مرا در راهت ثابت‌قدم بدار. خدايا هدايتم كن زيرا مي‌دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است. خدايا مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات بده تا حقايق وجود را ببينم و جمال و زيبايي تو را مشاهده كنم. خدايا من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پر كاهي در مقابل طوفان‌ها هستم. به من ديده‌اي بينا ده تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را به راستي بفهمم. خدايا دوست دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي كشمكش‌هاي پوچ و بيهوده، مدفون نشوم. خدايا! دردمندم! روحم از شدت درد مي‌سوزد، قلبم مي‌خروشد، احساسم شعله مي‌كشد و بند بند وجودم از شدت درد صيحه مي‌زند. تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش. خسته شده‌ام، دل‌شكسته‌ام، ديگر آرزويي ندارم. احساس مي‌كنم كه ديگر اين دنيا جاي من نيست. با همه وداع مي‌كنم. مي‌خواهم فقط با خداي خود تنها باشم. خدايا به سوي تو مي‌آيم. از عالميان مي‌گريزم. تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
    با درود و سلام بر ساحت مقدس امام زمان (عج) و درود و سلام بر نائب برحقش امام امت و درود و سلام به روان پاك شهدا از صدر اسلام تا كنون و درود و سلام بر شما امت حزب الله و هميشه در صحنه. همه ما مي‌دانيم كه فرزند امانتي است نزد پدر و مادر. انسان‌ها همه امانتي هستند در اين دنيا كه دير يا زود به نزد صاحبش برمي‌گردند. پس چه بهتر كه انسان با دست خود اين امانت را به صاحب اصلي‌اش بدهد. شما اي پدر و مادر شهدا، تكليف الهي خود را خوب انجام داديد. فرزنداني در دامان پاك خودتان پرورش داده‌ايد و چون ابراهيم، اسماعيلتان را روانه قربانگاه كرده و گفته‌ايد: "خدايا من كه چيزي ندارم تا در راه اسلام و قرآن و جمهوري اسلامي هديه كنم. اين هديه ناقابل را از ما بپذير..."
    شما اي امت شهيدپرور! در همه كارهايتان خدا را در نظر داشته باشيد و يك لحظه از ياد خدا غافل نشويد. بدانيد كه اگر هميشه به ياد خدا باشيم، خدا به ياد ما خواهدبود و در همه كارها و مصيبت‌ها ما را ياري خواهدكرد. ببينيد اين دنيا چقدر بي‌وفاست كه وقتي انسان مي‌خواهد از دنيا برود، هيچ چيز از اين دنيا به درد او نمي‌خورد! امروز كه مرا به خاك مي‌سپارند، مشاهده كنيد كه چه چيز از اين دنيا با خود مي‌برم؟ تنها چيزي كه به درد انسان مي‌خورد، اعمال و كردار نيك او در اين دنيا بوده است. شما را به خدا در اين روز كه ديگر من در ميان شما نيستم، قسم مي‌دهم، زياد دل به دنيا و پست و مقام‌هاي آن نبنديد. اگر به شما مسئوليتي داده مي‌شود آن را به نحو احسن انجام دهيد. مساوات و برابري را رعايت كنيد و بيشتر به فكر محرومين باشيد. امروز پس از گذشت چند سال از انقلاب، از خود سؤال كنيد كه براي انقلاب چه كرده‌ايد؟ آيا به راستي خون پاك شهدا را پاس داشته‌ايد؟ آيا وارثان به حقي براي سفارش‌هاي آن‌ها بوده‌ايد؟ برادر و خواهر! نكند خداي‌ناكرده، پست و مقام اين دنياي مادي، ما را از خدا دور كند! خدا ناظر بر كارهاي ماست. دست از اين اختلاف‌ها و كشمكش‌هاي پوچ و توخالي برداريد. قلب امام را بيشتر از اين به درد نياوريم. دست به دست هم بدهيم و اگر تا كنون موفق نشد‌ه‌ايم دين خود را نسبت به خون شهداي اسلام از جان عزيزتر، ادا كنيم. با تلاش و كوشش پي‌گير به نگهدراي از دست‌آوردهاي انقلاب بكوشيم و زمينه صدور واقعي آن را با عمل صحيحمان فراهم كنيم ان‌شاءالله.
    اي برادر!‌ ثابت قدم و استوار پيش برو. گمان مبر كه شهيدان مرده‌اند. شهيد، شاهد است و جاودانه شاهدي بر ظلم ابرجنايتكاراني كه هر روز بر مردم محروم ستم مي‌كنند.
    اي مادر عزيز!‌ چون كوه استوار و ثابت باش. جاودانه بمان و از حق خود و فرزندان اين آب و خاك حمايت كن. هان!‌ بيدار باش كه هادت من، تو را از هدف باز ندارد. چراكه هدفمان بسي بالاتر از اين‌هاست كه در راه آن بي‌توجهي شود. زينب‌وار، بار مصيبت را بر دوش بكش و رسالت شهيدان را بر هر كوي و برزن بانگ بزن و برسان.
    برادران و خواهران!‌ شما امام حسين (ع) و زينب (س) را در زندگي خود الگو قرار دهيد و زمينه را براي انقلاب حضرت مهدي (عج) فراهم نماييد. از خداوند مي‌خواهم كه شما را در تمام امتحانات الهي موفق بدارد. چون مقصد امتحان عمل است و اين دنيا فقط محل امتحان است، و هر كس با اعمال خود، نتيجه امتحان را در روز قيامت مشخص مي‌كند؛ همگي در خط اسلام بايستيد. قدر اين رهبر عظيم‌الشأن را بدانيد. چرا كه، ما هر چه داريم از اين رهبر داريم. تا مي‌توانيد براي رهبر دعا كنيد. شب‌ها دو ركعت نماز براي سلامتي امام و براي ظهور حضرت مهدي (عج) به جاي آوريد. دعاي كميل و توسل بخوانيد و ادعيه ديگر را نيز فراموش نكنيد.
    اي پدر و مادر عزيزم!‌ اگر نتوانستم وظيفه فرزندي خود را انجام دهم، مرا ببخشاييد. اگر از من خطايي سرزده، به بزرگواري خودتان عفو و بخشش كنيد. مرا حلال كنيد. از همه دوستان و كساني كه مرا مي‌شناسند مي‌خواهم اگر از من بدي ديده‌اند يا خطايي از من سر زده يا غيبتي از آن‌ها كرده‌ام،‌مرا ببخشند و حلال كنند.
    "والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته"
    "سيدكمال فاضلی دهكردي"1364/5/8


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 11 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید محمدعلی شاهمرادی (خاطرات )

    دسته: محمدعلی شاهمرادی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    دویدن با پای برهنه(به نقل ازاسدالله براتی سده)
    یکی از خصوصیات شهید شاهمرادی شخصیت چند بعدی او بود.او در ورزش نیز مهارت داشت وگاه به آن می پرداخت. یک روز که در ورزشگاه تختی اصفهان مسابقه دو داشتیم در دور اول محمد علی عقب افتاد ومن تعجب کردم ! ولی در پایان دور دوم در حالی که همه مشغول دویدن بودند او نشست وبه سرعت کفش های خود را در آورده به دست گرفت وبا پای برهنه دوید تا خود را به دیگران رساند. من متوجه شدم کفش های گشاد او مانع از دویدن سریع او بوده است.در محور پاسگاه زید خط پدافندی داشتیم و من مدت یک هفته آنجا بودم . کانالی داشتیم که در اطرافش سنگر های کمین درست کرده بودیم.
    یک روز که در کانال بودم دشمن آتش سنگینی ریخت و یکی از برادران مجروح شده راه کانال بسته شد. من متحیر بودم چکار کنم ناگهان شاهمرادی از گرد راه رسید و در حالی که تند می دوید فریاد زد:برو بالا!بدو جلو!برو سنگر کمین!با شتاب خود را به سنگر رساندم و دیدم او نیز خود را داخل سنگر کمین انداخت .وقتی کمی آرام گرفت با خنده گفت :"عجب!اسدالله ، انگار هنوز می توانیم بدویم."

    اگر چوپان بخوابد (به نقل از قربان علی امینی )
    اندام متناسب ،قدرت بدنی وقد وقامت بلند شاهمرادی از یک طرف وآزادمنشی ،پاکی وصفای شاهمرادی از طرف دیگر حاکی از زندگی عشایری پدرومادرش ونتیجه سر کردن سال های دراز او در بیابان ها بود.
    یکی از مواردی که شاهمرادی در شوخی هایش به کار می برد وهمه رامی خنداند استفاده از فرهنگ واصطلاحات عشایری وبیابانی بود.در خط پدافندی شلمچه بودیم وشاهمرادی نیز فرمانده خط بود. از سر شب تا نزدیک صبح چندین بار به خط سر کشی می کرد. نگهبانان را کنترل می نمود ،قدری نزد هر کدام می نشست وبا دوربین مادون قرمز دقیقا ً آن سوی خط را دیده بانی می کرد. یک شب به او گفتم :"شاهمرادی ،پس کی می خوابی؟" همانطور که با دوربین مشغول دیده بانی مواضع دشمن بود،گفت:"ما عشایر می گوییم ،اگر چوپان بخوابد صبح که بلند می شود از گله اش خبری نیست." مقصود خود را با این جمله زیبا ،ساده وهمراه با طنزی ملیح بیان کرد.

    فرمانده عملیات(به نقل از سردار کریم نصر)
    شاهمرادی را از عملیات فتح المبین می شناختم وشجاعت وشهامت او را در عملیات بیت المقدس که در جناح چپ ما می جنگید دیده بودم. لذا وقتی که جهت عملیات محرم بنده به عنوان فرمانده قرار شد تیپ 44 قمر بنی هاشم را تشکیل دهم از وی دعوت کردم وبا پیوستن شاهمرادی به تیپ او را به سمت معاون عملیات تیپ منصوب کردم، گرچه با اکراه پذیرفت.
    نقش او در تیپ یک نقش تعیین کننده بود.جدیت وپشتکار در کارها همراه با تدبیر وشهامت او باعث شده بود که هرجا در سخت ترین شرایط عملیات ،شاهمرادی حضور داشت من احساس آرامش نمایم.
    با آمدن محمد علی به تیپ ما تحول بنیادین در طرح وعملیات تیپ که حساس ترین واحد بود ایجاد شد و هر روز وهمیشه برای مناطق مختلف عملیاتی ،طرحی تهیه وتنظیم می شد.او بااینکه فرمانده عملیات تیپ بود ولی در شناسایی ها به کمک برادران اطلاعات می رفت ودر شناسایی ها،خود شخصا ً شرکت می نمود.

    خط زید (به نقل از نعمت الله صالحی)
    در خط پاسگاه زید یک شب شهید محمد علی شاهمرادی به همراه فرمانده تیپ 44برادر علی زاهدی (فرمانده لشگر16) به خط آمدند در بازگشت چند کیلومتر که دور می شوند متوجه می گردند آب های منطقه پاسگاه زید یکی از سیل بندها(خاکریزها) را قطع کرده به طرف مقر مهندسی تیپ سیلاب در حال جریان است.محمد علی یکی از رزمندگان همراه را به مقر مهندسی گسیل کرد تا چند دستگاه لودر وبولدوزر جهت ترمتم خاکریزوقطع جریان آب بیاورد.
    با رسیدن خبر بنده که جزء نیروهای مهندسی بودم همراه چند دستگاه ماشین آلات راه سازی حرکت کردم. وقتی که رسیدم دیدم شهید شاهمرادی وفرمانده تیپ هر کدام یک پل شناور موسوم به "پل کوثر " برداسته جلوی جریان آب گرفته اند تا شکاف بیشتر نشود چون جریان آب با هر موج بخشی از خاکریز را در خود حل می کرد. شهید شاهمرادی همین طور که پل را گرفته بود به راننده لودر می گفت خاک بریز. وقتی لودر بیل خاک را روی یک طرف پل ریخت سمت دیگرش که شهید ایستاده بود بالا رفت واو با سر داخل آب رفت.
    در حالی که سراپا خیس بود از میان آب وگل در آمد وصدای قهقهه اش همه جا را پر کرد.

    مسجد جبهه (به نقل از امیر کوهکن )
    در اوایل جنگ که محمد علی شاهمرادی به جبهه آمد و در خط دارخوین مستقر شد دست به یک اقدام فرهنگی بی سابقه ای زد که به عنوان یک سنت حسنه بعدها در تمامی محورهای عملیاتی باقی ماند.
    علی رغم نبود وسایل مهندسی وامکانات او با کمک دوستانش اولین مسجد جبهه را تحت عنوان :"مسجد عاشقان حضرت مهدی(عج) " در محور دارخوین تاسیس کرد و در خط مقدم نماز را برپای داشت

    موتور سیکلتی میان انبوه دشمن (به نقل از علی صادقی)
    عملیات والفجر مقدماتی در زمستان سال 61 در منطقه جنوب انجام گرفت. شهید شاهمرادی تا آخرین لحظه عبور سفارش بسیجی ها را به فرماندهان کرد.
    از آن پس نیز با بی سیم سفارش می کرد. صبح ساعت 6 گروهی از نیروها به محاصره دشمن افتادند وهدایت با بی سیم وپیک کارگر نیفتاد.
    همه قطع امید کرده روحیه ها تنزل کرده بود ناگهان نیروهای محاصره شده دیدند یک موتور سیکلت سوار از میان انبوه نیروهای دشمن به سرعت به سمت آنان می آید.وقتی موتور رسید دیدند شاهمرادی است. بسیجی ها با دیدن این فرمانده شجاع ودلسوز که شخصا" به یاری آنان آمده بود ناگهان به وجد آمدند وروحیه شان چند برابر شد .باکمک شهید شاهمرادی با یک یورش حلقه محاصره شکسته شد و رزمندگان از محاصره نجات یافتند. وقتی به عقب می آمدند خود شاهمرادی یکی یکی نیروها را از معبر میدان مین رد می کرد تا خدای نکرده آسیبی نبینند

    درد ولبخند (به نقل از رمضان الله وکیل)
    شهید شاهمرادی فردی شوخ طبع بود یکی از بزرگترین جاذبه های او همین اخلاق وتبسم دائمی وی بود.او آنقدر خوش اخلاق بود که حاضر نبود لبخندش را با هیچ چیز عوض کند.
    یک بار در منطقه عملیاتی بیمار شد.ولی از آنجا که به وجود او نیاز بود مدت چهل روز بیماری ودرد را تحمل کرد وحاضر نشد برای معالجه به عقب برود.در حالی که درد را در اندرون خود تحمل می کرد یک لحظه تبسم ولبخند از لبانش دور نمی شد

    مواظب مردم باشید(به نقل از کریم عابدی )
    با فرمان امام مبنی بر عزیمت به کردستان ' از زرین شهر به سوی اصفهان حرکت کردیم در جمع ما' شهیدان باغبانی ' قجه ای' شاهمرادی' محمدی وشهسواری نیز بودند . در اصفهان سازماندهی شدیم وفرماندهی ما با برادر حسین خرازی بود.در کردستان ماموریت ما شهر پاوه بود. شهید شاهمرادی مرتب سفارش می کرد:"مواظب مردم باشید.مردم پاوه بی تقصیرند. مواظب باشید گلوله ای به سوی مردم شلیک نشود."
    با این توصیه شهید شاهمرادی' پس از پاکسازی شهر پاوه اکثر بچه های زرین شهر با مردم پاوه به راحتی ارتباط برقرار کرده نقشه های تفرقه افکنانه گروهک ها را نقش بر آب کردند.

    حمله(روطه)وعملیات ولفجر 4 <<یکی از دست نوشه های سردار شهید شاهمرادی>>
    درهیچ حمله ای اشک نریختم به جز دو حمله ,یکی حمله (روطه)که برای مظلومیت بسیجی ها گریستم ودر ولقجر 4 ,زمانی که دوست عزیزم ریاحی از دست رفت .
    درهیچ حمله ای احساس تنهایی نکردم جز در (روطه) که سردارانی مانند کریم نصر , محمد علی باغبانی ,عباس طغیانی را از دست دادم ,بسیار برایم سخت بود, دوستی را که چندین سال در لحظات زندگی همدیگر شریک بودیم در اینجا (روطه) خودم او را به سمت قبله دراز کنم (منظو برادر مجید تاجمیر ریاحی است)وقتی از روطه بازمیگشتیم بانگاهی غم انگیز چشمی اشکبار روطه نفرین شده را رها نمودیم .اشک سرد ریختم صحنه ای که برای ما گران تمام شد مرگ بر روطه, مرگ بر روطه, روطه روطه, روطه......روطه .جزیره ای نفرین شده که هرگز آن را فراموش نمیکنم .آری هرگز

    درج خبر شهادت شاهمرادی درروزنامه ها
    دراردوگاه اسارت چند روزی بود که عراقی ها بسیار عصبانئ بودند. برنامه هائ رادیویی مثل روزها ی عادی از بلندگوها پخش نمی شد.اکثر بچه ها معتقد بودند که رزمندگان دست به عملیات زده اند بعداز چند روز رادیو ها به کار افتاد و با پخش موزیک های نظامی و رزمی معلوم شد که عملیات شروع شده است پس از یک هفته سانسور خبری یکی از سربازان عراقی تعداد زیادی روزنامه به اردوگاه اورد همه انها حاکی از اخبار جنگ وعملیات نیروهای نظامی بود . در لابه لای گزارش خبرنگار ان روزنامه نوشته بود : [در بین گشته شدگان ایرانی جنازه تعدادی از فرماندهان عالی رتبه سپاه امام خمینی ر(ه) از جمله محمد علی شاهمرادی به چشم میخورد . ] مات ومبهوت شدیم قبول ان برای ما بسیار سخت بود .از طرفی به ارزش و اهمیت محمد علی در جبهه پی بردیم .


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:دوشنبه، 7 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید محمدعلی شاهمرادی (فعاليت هاي فرهنگي )

    دسته: محمدعلی شاهمرادی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    فعاليتهاي هنري
    شهيد محمد علي شاهمرادي علاوه بر مشکلات کاري در سپاه به کارهاي هنري و نمايش هم علاقه ي بسياري داشت او معتقد بود که براي رساندن پيام انقلاب به مردم و همچنين بيان مظلوميت و استضعاف مسلمين و نشان دادن ظلم و ستم استعمارگران از شيوه هاي هنري و نمايشي مي توان بهره ي فراواني برد . به همين جهت با توجه به گرفتاري پاسداران در اوايل انقلاب و مأموريت هاي زيادي که به آنها محول مي شد ايشان در کارهاي هنري و نمايشي شرکت مي کرد و با ذوق و علاقه اي که داشت خيلي زود به صورت يک چهره ي هنرمند مطرح شد؛شهيد عزيزمان پس از شروع آشوب در کردستان يک مأموريت چند ماهه به کردستان داشت درکردستان با دشمنان انقلاب در جنگ و ستيز بود و رفتار وحشيانه ضد انقلابيون در رسيدن به اهداف شومشان را ديده بود ؛ با کوله بار تجربه به مرخـصي آمد و با شرکت در فيـلم سينـمايي جان بر کف و بازيگري هنرمندانه توانست به بهترين وجه ممکن اعمال و رفتار وحشيانه ضد انقلاب و ظلم و ستمي که به نام خلق بر مردم مستضعف کردستان و پاسداران جان بر کف انقلاب مي کردند را به مردم نشان دهد اين فيلم در آن مقطع زماني در همه ي ايران پخش شد و در بيداري مردم نسبت به مسايل کردستان تأثير بسزايي داشت.
    شهيد محمد علي شاهمرادي همچنين با بازيگري موفق در فيلم سينمايي غروب خونين تو انست بخشي از جنايات مزدوران ساواک در رژيم سرنگون شده پهلوي را به تصوير کشانده و مردم را به حفاظت از انقلاب اسلامي و پيروي از امام عزيزمان خميني کبير تشويق نمايد .
    از جمله فعاليت هاي هنري اين شهيد در بعد فرهنگي - هنري شرکت در چندين تئاتر در زرين شهر است؛يکي از اين تئاتر ها تير غيب نام داشت که خطوط مقدم جبهه هاي جنگ ايران و عراق را نشان مي داد و عشق و علاقه و ايمان نيروهاي ايراني و امدادهاي غيبي که به کمک پاسداران اسلام مي آمد و همچنين ترس و ضعف و زبوني و بي هدفي سربازان اجير شده عراقي را به نمايش در آورده بود.
    شهيد محمد علي شاهمرادي زبان هنر و نمايش را در رساندن پيام انقلاب به مسلمين وکلاً به دنيا بهترين زبان مي دانـست و شرکت در نمايش هاي متعدد که هر کدام سوژه و پيامي انقلابي در بر داشت مؤيد اين مدعا ست .حضور در جبهه هاي جنوب و عهـده دار شدن مسئوليت هاي فرماندهي نظامي در خط مقدم جبهه مانع از آن شد که استعدادهاي شهيد عزيزمان در اين زمينه شکوفا شود واين افسوسي برديگر ناراحتي هايمان افزود.يادش گرامي و نامش جاودان باد.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:دوشنبه، 7 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید محمدعلی شاهمرادی ( وصيت نامه )

    دسته: محمدعلی شاهمرادی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    به نام خداي شهيد وبه نام خداي يکتا
    ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احياءعند ربهم يرزقون
    جبهه ی حق علیه باطل و حملات تجاوز کارانه سیاه دلان بعث به مرزها و شهرهای میهنمان زمینه ای وسیع را برای مسلمانان متعهد و جوانان غیور میهن مان در جهت آزمایش الهی فراهم ساخت و وجناحهای اسلامی و غیر اسلامی را بیش از پیش بر امت مسلمان آشکار نمود و چه بسیار دلاوران متعهد که از اقصی نقاط دور کشور مان نیازمند و مشتاق به میدان آموزش شتافتند و با نثار خون خود در راه الله افتخار نامه پیروزی در این آزمایش را مهر کردند.
    پس این تنها راه و آخرین راه بود هدفهای بزرگ را باید از راه عمل های بزرگ به ثمر رساند اسلام مهم و هدفهای اسلامی عظیم و فوق العاده بود برای رسیدن به آن می بایست از سر و جان گذشت، در طریق آن باید مال و جان را فدا کرد و هر تلاشی که جز آن باشد کوتاهی است ما اندیشیدیم که جز خون دادن نمی توان اسلام را برپای داريم و جز با خون ریختن به پای درخت اسلام نمی توان آن را سرسبز و شاداب نمود بدین سان با حماسه ی هستی ساز و حیات بخش به پای خاستیم و تنها چیزی که داشتیم و قابل تقدیم بود، یعنی جان را فدای اسلام و هدف اسلامی خود کردیم .
    (( ولی شما ای متعهدان و روشنفکران ما خون خویش را نثار اسلام کردیم تا خون شما رنگ گیرد . ما تاریکی و دشواری را برای خود پذیرفتیم تا راه شما روشن باشد ما جان خود را چون جرقه ای در فضا قرار دادیم تا آسمان شما مهتابی گردد و اینک اگر از این پس تباهی پدید آمد باید بر شما افـسوس خورد و اگر ستم کردند بر شمـا باید گریست .مراقب خود و جامعـه خود و وظیفه و تعـهد خود باشید تا حماسه تان را از ذهن شما بیرون نکنند روح قدرتمندتان را از شما نگیرند ما پاسداران اسلام به خاطر اسلام و دفاع از آن زیر تانک و خمپاره رفتیم و توهینها شنیدیم بی حرمتیها دیدیم در بند خصم افتادیم تا اسلام از بندها آزاد شود ))
    تن به مرگ سپردیم تا اسلام زندگی را از سر گیرد . ما از اسلام دفاع کردیم با زبان با تفنگ با دست خالی و دندان آخرین رمق خود را در این راه باختیم موجودی خود را مایه گذاریم در هیچ حال یگانگی و اتفاق و وحدت کلـمه خود را از دست ندادیم به اندیشه نیش زدن هـا بی توجهی ها عدم جلب و جذب ها نبودیم . ای پدر پیر، ای آنها که آبروی اسلام و ذخایر اسلاميد ؛حبیب و مسلم بن عوسجه ها را ببینید که چگونه هدفداری کردند و در راه انجام وظیفه سر وجان باختند شما مادر و خواهر گرامی: زنان و همسران امامان خود را ببینید که چگونه در راه رسیدن به هدف آنها را تشویق کردند چه بسیار از آنان که در رفتن به میدان آنها را تشویق و تشجیع کردند چه بسیار مادرانی که خود کفن بر تن فرزندان خود پوشیدند و دیدید که آنان هرگز راه آنها را سد نکردند شما جوانان بکوشید در آغوش اسـلام زندگی کنیـد از اتلاف عمر در حاشیه ها از پروردن خیال خام در سرها بپرهیزید . جوانان حسین (ع) را دیدید برای حفظ هدف اسلام دست از جان شستند برای حیات اسلام را در کام مرگ افکندند و تشنه جان دادند.
    برادر و خواهر معلم به دانش آموزان بیاموزید رمز حیات هر ملت هراس نداشتن از مرگ است .
    ملتی که از مرگ نمی ترسد همیشه زنده است و مردمی که زندگی نکبت بار را بر مرگ شرافت مندانه ترجیح می دهند همیشه مرده اند و این همان معنای سخن نغز امام در نهج البلاغه است که می فرماید: (فالموت فی حیاتکم مقهورین والحیاه فی موتکم قاهروین)
    مرگ در زندگی ذلت بار است و زندگی در مرگ پیروزمندانه و قهرآمیز است بلی برادر معلم به آنها بیاموز بهشت زیر سایه ی شمشیرهاست و به آنها بیاموز: المؤمن دنیا مفما ره و العمل همۀ و الموت تحفته والجنۀ سبقته
    مؤمن دنیا ، آمادگاه مسابقه ی او کار همت او برگ هدیه او و بهشت جایزه ی برندگی اوست.
    مسلمانان بر اساس این جهان بینی از مرگ نمی هراسند و شهادت را سعادت می دانند پس خوب می دانیم که چه رسالت سنگینی بر دوش داری مواظب باش برادر.
    شما ای کودکان و نوجوانان ، کودکان و نوجوانان امام حسین (ع) را ببینید که آنها را روی خار و خاک خوابانیدند و این کودکان اشک خود را از دشمن خدا پنهان نمودند. و به شما پدر و مادر و برادران و خواهران و فامیل عزیزم اگر شهید شدم خداوند به شما صبر و استقامت دهد هر انسانی باید برود به دنیای دیگر پس حال برای رسیدن به آن دنیا باید از کوتاهترین راه رسید پس چرا بنشینیم چرا حرکت نکنیم و به دیگران برسیم از قافله عقب نمانیم برای رسیدن به الله باید کوتاهترین راه را انتخاب کنیم و من هم کوتاهترین راه را از دیگران یاد گرفتم و به دنبال آن می روم تا به منزل اصلی برسم امید است هرچه زودتر.
    پس پدر و مادر ناراحت من نباشید زندگی همین است. زندگی جنگ است جانا به هر جنگ آماده شو
    برادران قرار بر این بود که منوچهر سلاح مرا به زمین نگذارد ولی حال من سلاح منوچهر را به زمین نمی گذارم امید است که سلاح مرا هم فرزندان شما برگیرند .فرزندان خود را طوری تربیت کنید که سلاح شهیدان را به زمین نگذارند چون این فرزندان شما ها هستند که در آینده اسلام به آنها نیاز دارد مرا نزد شهیدان دیگر ورنامخواست به خاک بسپارید. تمام بچه های بسیج را به خدا می سپارم و امیدوارم که هرچه بیشتر در راه انقلاب و اسلام فعالیت کنند و همیشه وحدت خود را حفظ نمایند .دوستان عزیزم :یک یک شما را به خدا می سپارم و امید است با وحدت خود انقلاب اسلامی خود را تا انقلاب مهدی ادامه دهید .امام را دعا کنید.خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
    محمدعلی شاهمرادی


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:دوشنبه، 7 دیماه 1388 | نظرات[0] |

    شهید محمدعلی شاهمرادی

    دسته: محمدعلی شاهمرادی,   تعداد بازدید: نامعلوم


    شهید محمدعلی شاهمرادی
    تاریخ تولد:1338
    محل تولد:ورنامخواست
    تاریخ شهادت:1365/10/2
    محل شهادت:شلمچه
    مسئولیت:قائم مقام تیپ44قمربنی هاشم(ع)

     

     

     

     

     محمد علي شاهمرادي در سال 1338 در روستاي ورنامخواست در يک خانواده مذهبي و متدين ديده به جهان گشود خانواده وي از عشاير بودند و به طبع آن روحيه ي سلحشوري و شجاعت در وجودش موج مي زد کارهاي شجاعانه ي او باعث شده بود که مورد علاقه همه قرار گيرد به ورزش علاقه مند بود در دوران انقلاب محمد علي به اتفاق دوستانش مبارزه را با نوشتن شعار بر ديوارها و پخش اعلاميه هاي حضرت امام آغاز کرد پس از پيروزي انقلاب و تشکيل سپاه پاسداران به عضويت سپاه زرين شهر در آمد با شروع جنگ تحميلي در آغاز سال 1360به جبهه هاي جنوب اعزام شد و به دارخوين رفت و در عمليات فرمانده کل قوا شرکت نمود که در همين عمليات مجروح شد رشادت هاي او موجب شد که مسئوليت هـاي متعددي به او واگذار گردد در عمليـات فتـح المبين فرمانـده گـردان بود و در عمليـات بيت المقدس فرماندهي يکي از گردانهاي عملياتي را به عهده داشت وي بار ديگر در اين عمليات مجروح شد پس از تشکيل تيپ مستقل 44 قمر بني هاشم (ع)به عنوان مسئول طرح و عمليات وسپس از طرف فرماندهي کل سپاه به قائم مقامي تيپ قمر بني هاشم (ع) منصوب گرديد وي در عمليات والفجر، خيبر ، بدر و کربلاي پنج حضور داشت و حماسه هاي فراوان خلق کرد تا آن که در عمليات کربلاي پنج به آرزوي هميشگي خود که همان شهادت و رسيدن به لقاء الله بود دست يافت .


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:دوشنبه، 7 دیماه 1388 | نظرات[0] |

     1  |  2  |  3  |  4 

    بالا
    مقام معظم رهبري نواي كربلا ناله زينب سايت جواد مقدم شيعه والپيپر دانلود نرم افزار با سوران لبخند هاي خاكي هيئت الرضا عليه السلام طراحي قالب هاي دفاع مقدس سرافرازان
    مطالب تصادفي
    مطالب قبلی