تبلیغات
آرشیو فايل ها
برترين گنجينه ها
لينك دوستان
اطلاعات

تعداد مطالب: 31

مجموع نظرات: 0

تاريخ تاسيس: تا كنون افتتاح نشده

آخرين بروزرساني: 2010/01/15

امور پشتيباني


09138822309

پخش آنلاين

reb Live Help
reb Live Help
reb Live Help
reb Live Help
reb Live Help

لينك به ما
وب سايت رسمي هيئت بين الحرمين

و یا به صورت متن
آمار بازدید کنندگان

  • کاربران جاري: 7 نفر
  • بازديد هاي امروز: 351
  • بازديد هاي ديروز: 640
  • مجموع بازديد ها: 87333460
  • آرشیو ماهیانه
    مطالب تصادفي

    یادی از شهید زین الدین

    دسته: لبخند هاي خاكي,   تعداد بازدید: نامعلوم


    ازش گله کردم که چرا دير به دير سر مي زنه. گفت: «پيش زن هاي ديگه م ام.» گفتم: «چي؟» گفت: «نمي دونستي؟!! چهار تا زن دارم!!» ديدم شوخي مي کنه چيزي نگفتم. گفت: «جدي مي گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.»
    به گزارش سبکبالان نویسنده وبلاگ قافله شهدا در آخرین پیام وبلاگ خودش، به بهانه بزرگداشت شهید زین الدین و شش هزار شهید استان قم با ذکر خاطراتی از شهید زین الدین وبلاگ خود را به روز کرده است.
    در قسمتی از این خاطرات اینگونه آمده است:
    " ازش گله کردم که چرا دير به دير سر مي زنه. گفت: «پيش زن هاي ديگه م ام.» گفتم: «چي؟» گفت: «نمي دونستي؟!! چهار تا زن دارم!!» ديدم شوخي مي کنه چيزي نگفتم. گفت: «جدي مي گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.» "


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:دوشنبه، 2 آذرماه 1388 | نظرات[0] |

    خون شهيـــدان انقلاب و اسلام را بيــمه كرده است

    دسته: ياد امام ,   تعداد بازدید: نامعلوم


    در آينده ممکن است افرادي آگاهانه يا از روي ناآگاهي در ميان مردم اين مسئله را مطرح نمايند که ثمره‌ي خون‌ها و شهادت‌ها و ايثارها چه شد؟ اينها يقيناً از عوالم غيب و از فلسفه ي شهادت بي‌خبرند! و نمي‌دانند کسي که فقط براي رضاي خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگي نهاده است حوادث زمان به جاودانگي و بقا و جايگاه رفيع آن لطمه اي وارد نمي سازد. و ما براي درک کامل ارزش و راه شهيدانمان فاصله اي طولاني را بايد بپيماييم و در گذر زمان و تاريخ انقلاب و آيندگان آن را جست و جو نماييم.
    مسلّم خون شهيدان انقلاب و اسلام را بيمه کرده است! خون شهيدان براي ابد درس مقاومت به جهانيان داده است. و خدا مي داند که راه و رسم شهادت کور شدني نيست. و اين ملت ها و آيندگان هستند که به راه شهيدان اقتدا خواهند نمود. و همين تربت پاک شهيدان است که تا قيامت مزار عاشقان و عارفان و دل سوختگان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در اين قافله ي نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهايي که اين گوهرها را در دامن خود پروراندند. خداوندا! اين دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روي مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم نکن. خداوندا! کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نيازمند به مشعل شهادت. تو خود اين چراغ پرفروغ را حافظ و نگهبان باش.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:دوشنبه، 2 آذرماه 1388 | نظرات[0] |

    ابراهیم همت، خاک پای شما بسیجی هاست!

    دسته: لبخند هاي خاكي,   تعداد بازدید: نامعلوم


    محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود . مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها . تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشکر بود که داشت با یکی از دوستانش صحبت می کرد. فرمانده دسته هر چی به این بسیجی تذکر داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشکر گوش کند، نوجهی نمی کرد . شیطنتش گل کرده بود مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشکرش نمی ترسد . خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد . سر و صدا کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید " برادر ! اون جا چه خبره ؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم . " کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت : "آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو ."بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن . حاجی صدایش را بلند تر کرد : "بدو برادر ! بجنب "بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: "بشمار سه پوتین هات را در بیار " بعد شروع کرد به شمردن. بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند . حاجی کمی صداش رو بلند تر کرد و گفت:" بجنب برادر ! پوتین هات " بسیجی خیلی آرام شروع به باز کردن بند پوتین هایش کرد ، همه شاهد صحنه بودند . بسیجی پوتین پای راستش را بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت : " بده به من برادر ! " بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد . حاجی لنگ پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را در آورد . در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد . همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟ حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد ، مشغول کار خودش بود و یک دفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت:" برو سر جایت برادر!" بسیجی که مثل آدم آهنی سر جایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: " ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره، ابراهیم همت از همه شما التماس دعا داره. جوان بسیجی یک دفعه مثل برق گرفته دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشکر حق صلوات .و انفجار صلوات ، محوطه صبحگاه را لرزاند.

                                                      التماس دعا


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:دوشنبه، 2 آذرماه 1388 | نظرات[0] |

    اللهم رزقنا...

    دسته: لبخند هاي خاكي,   تعداد بازدید: نامعلوم


    « مرتضی» واقعاً مخلص بود. فقط برای رضای خدا کار می کرد. در بعضی جاها که او را می شناختند، خود را با اسم مستعار معرفی می کرد. بعد از فتح فاو که گردان او در این عملیات نقش مهمی ایفا کرده بود، وقتی خواستند با او مصاحبه و فیلم و نوار تهیه کنند، تمارض کرد و خوابید تا از او فیلمبرداری نشود، چون خود را صاحب هیچ نقشی نمی شناخت و پیروزی ها را از آن شهیدان می دانست.

    برادر شهید «حسن بامیری»


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:پنجشنبه، 28 آبانماه 1388 | نظرات[0] |

    کرامت چهارده معصوم

    دسته: رو به آسمان,   تعداد بازدید: نامعلوم


    در مورخ 1361/10/2 مجروح و بی‌هوش شدم. وقتی به هوش آمدم، خودم را در بیمارستان بصره‌ی عراق یافتم. بینایی و قدرت حرکت را از دست داده بودم، یکی از برادرها گفت: هنگام بی‌هوشی شعارهای «مرگ بر صدام، الله اکبر و... را سر داده و از خدا یاری می جستم» بعد از 20 روز به بیمارستان تموز (نیروی هوایی) انتقال یافتم.
    هر شب همراه بچه‌ها دعای توسل می‌خواندیم. هنگامی که بعثی‌ها از بر پایی مراسم دعا با خبر شدند، به ضرب و شتم پرداخته و مراسم را قطع می‌کردند، ولی با استقامت، به محض خروج آن‌ها مراسم را ادامه می‌دادیم.
    یک شب برای شفای چشمانم دعای توسل خواندیم، همه با خلوص نیت و صفای باطن دست نیاز به چهارده معصوم بلند کردند. خودم تا نزدکی صبح گریه کرده و لحظه‌ای از ذکر خدا غافل نماندم.

    صبح روز بعد وقتی چشمانم را باز کردم، بینایی‌ام را بدست آورده بودم و چند لحظه بعد پا بر زمین گذاشتم، می‌توانستم به راحتی راه بروم.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    کتاب بانوی فریادرس
    راوی : آزاده مسیحی اسدزاده


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:پنجشنبه، 28 آبانماه 1388 | نظرات[0] |

    آرزوی شهادت

    دسته: رو به آسمان,   تعداد بازدید: نامعلوم


    در یک نیمه شب وقتی که از خواب بیدار شدم صدای زمزمه ایشان را شنیدم، بلند شدم و دیدم همه جا تاریک است. پشت درب اتاق ایستادم و دیدم دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده و با خدای خودراز و نیاز  می کند و می گوید: ( خدایا بجز شهادت آرزویی دیگر ندارم. اگر لیاقت دارم دستم را بگیر و نجاتم بده ! ) با شنیدن این حرفها خیلی ناراحت شدم و شروع به گریه کردم. صدای گریه ام توجه ایشان را جلب کرد و به سراغم آمد و گفت: ( چرا گریه می کنی؟! ) گفتم: اگر شما به شهادت برسی من با یک کودک سه ماهه چه کنم؟ ایشان ناراحت شد و گفت: مگر خداوند انسانهای گنهکاری چون مرا قبول می کند؟ من آنقدر خطا کارم که خداوند مرا نخواهد پذیرفت. یک ماه بعد، عملیات کربلای چهار شروع شد نزدیک غروب بود که شهید ثقفی فر به خانه آمد و گفت: من باید حتماً فردا به جبهه بروم. من که در شهر غریب کسی را نداشتم گفتم من و بچه چکار کنیم ما که در اصفهان کسی جز شما را نداریم شهید در جواب گفت: خدای بزرگ را که دارید بالاخره راضی شد که همان شب ما را به بشرویه بیاورد روز بعد به شهرمان رسیدیم ما را گذاشت و گفت: من باید فوری خودم را به جبهه برسانم چرا که عملیات در حال شروع است و در آنجا به ما پزشکان نیاز دارند فوراً به جبهه رفت و تا یک ماه از ایشان هیچ خبری نداشتیم و پس از چهل روز از رفتن ایشان جنازه شهید را برای ما آوردند.

    شهید حسین‌ ثقفی‌فر
    گوینده :فاطمه قنبری


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:پنجشنبه، 28 آبانماه 1388 | نظرات[0] |

    به سوی بهشت

    دسته: الگو هاي بهشتي,   تعداد بازدید: نامعلوم


     

    لحظه عبور از هور زیباترین خاطرات من است که این همه نیرو با سوار شدن بر قایق به صورت مفرح و دلشادی که انسان آن را فقط در قرآن کریم در لحظاتی که خداوند آیاتی از بهشت را برای انسان بیان می کند که اگر انسان خوب و با صفا باشد در آن دنیا به بهشت خواهد رفت را می بیند.
    وقتی رزمندگان اسلام را سوار بر قایق ها می دیدم که به سوی دشمن می رفتند و آنقدر خوشحال و بشاش هستند و آیات قرآن  را زمزمه کرده و فریاد الله اکبر بر سر زبان دارند، احساس می کردم که این بسیجی ها در بهشت هستند و به سوی خداوند خویش شتافته اند.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:پنجشنبه، 28 آبانماه 1388 | نظرات[0] |

    شهيد مهدي منتظرالقائم

    دسته: رو به آسمان,   تعداد بازدید: نامعلوم


    جنگ تمام شده بود و خيلي از شهدا جا مانده بودند. دلمان پيش آنها بود. بايد مي رفتيم و بر مي گردانديمشان؛ اما منطقه حساس بود و قرارگاه موافقت نمي كرد. هرجور شده بود يك فرصت ده روزه گرفتيم. گذشته از دوري راه، دور و برمان پر بود از ميدان هاي وسيع مين. چند روز كارمان گشتن بود و سوختن زير آفتاب و دست خالي برگشتن. مهلت ما، روز نيمه شعبان تمام مي شد. بعضي بچه ها پيشنهاد كردند كارمان را تعطيل كنيم و روز عيد، به خودمان برسيم. اما شهيد غلامي گفت:« نه، تازه امروز روز كار است و بايد برويم عيدي را از آقا بگيريم.» همه به اين اميد حركت كرديم، اما هر چه بيشتر گشتيم، نا اميدتر شديم.

    آفتاب داشت غروب مي كرد كه صداي ناله و توسل شهيد غلامي بلند شد: « آقا جونديگه خجالت مي كشيم توي روي مادراي شهيد نگاه كنيم...» بايد وداع مي كرديم و بر مي گشتيم. بغض توي گلوي بچه خا تركيد و به گريه افتادند.

    چند لحظه بعد، فرياد شهيد غلامي كه رفته بود شاخه شقايقي را براي معراج شهدا از ريشه در آورد، ميخ كوبمان كرد. دويديم طرفش... شقايق درست روي جمجمه ي يك شهيد سبز شده بود!
    چه حالي مي شدي توي غروب نيمه شعبان، اگر مي دانستي كه نام اين شهيد
    مهدي منتظرالقائم است!

    منبع: كتاب نشانه/ خاطرات محمد احمديان


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:پنجشنبه، 28 آبانماه 1388 | نظرات[0] |

    ياران حسين (ع) اينگونه اند...

    دسته: الگو هاي بهشتي,   تعداد بازدید: نامعلوم


    سر نداشت و پيكرش دو نيم شده بود. توي جيب هاي لباسش تعدادي كارت و يك قرآن كوچك و يك خودكار بود. يكي از كارت ها نظرمان را جلب كرد. روي آن با خطي زيبا نوشته شده بود: « و خداوند ندا مي دهد كه شهدا به بهشت درآيند. » از شهيد عكس گرفتم، از كارت هم. خواستم بار ديگر كارت را ببينم، ديدم سفيدِ سفيد است! ز عليجاني پرسيدم: « كارتي كه آن جمله رويش نوشته شده بود، كجاست؟! »
    گفت: همونه كه دست خودته. اثري از جمله روي كارت نبود. ...
    عكس ها را كه چاپ كردم، تمام عكس ها چاپ شد، به جز عكس كارت! ماتِ مات بود!

    منبع: كتاب نشانه / خاطرات محمد احمديان در تفحص شهدا


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:پنجشنبه، 28 آبانماه 1388 | نظرات[0] |

    رمز شهادت

    دسته: الگو هاي بهشتي,   تعداد بازدید: نامعلوم


    شهید ایت الله سعیدی، به قرآن و معارف قرآنی اهتمام خاصی داشتند و پیوسته با قرآن مأنوس بودند و به همین جهت یک قرآن با خط بسیار خوب همراهشان همیشه بود و بعد از آنکه ایشان برای آخرین بار دستگیر می‌شوند و پی می‌برند که می‌خواهند کار او را تمام کنند و او را به شهادت برسانند، وصیتنامه بسیار مختصری را پشت جلد قرآنشان می‌نویسند. از جمله نکات این وصیتنامه این است من راضی نیستم برای من خرج بکنید. اگر مجلسی می‌گیرید، مسائل شرعی را برای مردم بیان کنید. سپس به فرزندان خود می‌گویند از ایات 152 تا 157 از سورة دوم غفلت نورزند.

    به هر حال این وصیتنامه را امضا می‌کنند و ساواک هم متوجه نمی‌شود و قرآن را به خانواده ایشان می‌دهند . ما هم می‌دانستیم که ایشان را شهید کردند. علمای بزرگ مثل ایت الله شهید مطهری، شهید مفتح، مرحوم ایت الله طالقانی و دیگر علما و بزرگان در منزل ما جمع شده بودند و خیلی دوست داشتند که بدانند ایشان را شهید نموده‌اند. برای اثبات این امر به دنبال سندی می‌گشتند؛ تا اینکه مرحوم شهید ایت الله مطهری می‌فرمایند اگر وصیتنامه‌ای هست، بیاورید. ما هم گفتیم وصیتنامة مختصری ایشان روی جلد قرآن نوشته‌اند. ایشان با شهید مفتح وصیتنامه را مطالعه می‌فرمایند؛ تا اینکه به این نکته می‌رسند که از ایات 152 تا 157 غفلت نورزید.در قسمتی از این ایات آمده: « وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ» بقره/154. وقتی به اینجا می‌رسند، شروع به گریه‌کردن می‌کنند و مطمئن می‌شوند که او را شهید کرده‌اند و آن‌گاه سرشان را روی دوش همدیگر می‌گذارند با صدای بلند گریه می‌کنند. البته راههای دیگری هم برای پی بردن به شهادت ایت الله سعیدی وجود داشت؛ مثلاً سلولهای مرحوم شهید ایت الله فاضلی و یکی از ملی‌گرایان، نزدیک سلول ایشان بود. آنها نقل کرده‌اند که ناگهان برقها را قطع کردند و فریادی از سلول پدر شما شنیده شد. سپس برقها را روشن و درهای سلولها را باز کردند. بعد ما رفتیم و دیدیم که جنازة شهید سعیدی روی زمین افتاده و عمامه ایشان داخل دهان است. به وسیله عمامه او را خفه کرده بودند.

    خاطره از زبان فرزند ايشان ( حجت‌الاسلام سید روح‌الله سعیدی)


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:پنجشنبه، 28 آبانماه 1388 | نظرات[0] |

     1  |  2  |  3  |  4 

    بالا
    مقام معظم رهبري نواي كربلا ناله زينب سايت جواد مقدم شيعه والپيپر دانلود نرم افزار با سوران لبخند هاي خاكي هيئت الرضا عليه السلام طراحي قالب هاي دفاع مقدس سرافرازان
    مطالب تصادفي
    مطالب قبلی